نیایش عزیزمنیایش عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
امیرعلی جونامیرعلی جون، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

ثمره ی عشق

رنگ چشاتو دوس دارم !

در راستای مباحث کالبد شناسی نیایشی ! دوباره یه روز ظهر موقع خواب : نیایش : مامان پلک کجاست؟ مامان : اینجا مامان ، به این میگن پلک ِ چشم ... نیایش : این که چشمه مامان : نه چشم قسمتای مختلفی داره مثل پلک ، مژه نیایش : این گردالو که توشه چیه؟ مامان : مردمک نیایش : هه هه مَدُمک یعنی چی؟ مامان : همین که توی چشمه سیاهه دیگه ، البته بعضی وقتا هم سبزه یا آبی ، یا ... نیایش : یا قِــمِــز ! مامان : نه مامان قرمز نیست دیگه!!!!!!! نیایش : چرا هست اون موقع ها ، اون روز که میرفتیم پیش دایی علی چشمامون قرمز بود دیگه... مامان : ... مامان فدات شه بخواب دیگه نیایش : نه ... بگو مال اون موقع ها بود الان دیگه نیست ...
8 اسفند 1391

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشــــــــــــــــــــقه ...

یسنای نازنینم  یگانه دختر الهه ی نازم  دلم میخواست اینجا هم اون لحظه ی عاشقی رو که چند قدمی بیشتر نمونده که بهش برسیم ، همون لحظه که مثل یه نور اومدی تو زندگی مامان و بابای عاشقت و دنیاشون رو دگرگون کردی ،همون هفتم اسفندی که تو گل اردیبهشتی براشون بوی بهار رو جلو جلو آوردی رو به تو و مامان مهربون و عاشقت تبریک بگم   الهه ی عزیزم تولد این ناز گلِ گلخونه ، یکی یک دونه ، ناز دونه ی شیرینت رو بهت تبریک میگم که تولد اون تولد تو هم هست ... و برای ما هم خیلی عزیز یگانه یسنای دنیای ما ،  عزیزک ِ سه ساله ی ما تولدت مبارک یه دنیاست و...
6 اسفند 1391

چرا دوســِش دارم؟!

یکی بود یکی نبود ... یه روزی که این یکی بود و اون یکی نبود ... اون یکی که بود دلش میخواست اون یکی که نیست باشه ! بذار یه جور دیگه بگم  ! : یه زنی بود که یه روزی آرزو داشت مادر بشه ، خدای مهربون هم صدای قلبش رو شنید و براش یکی از اون همه هدیه های آسمونی و زیبا رو فرستاد .... یه جنین تو دل یه زن ، یه زن که حالا مادر شده ، یه مادر که دوباره عاشق شده ...  حالا اون مادر همش دلش میخواست از این عشقی که توی بطن خودش داره بنویسه ... بنویسه تا یادش نره این هدیه رو کی براش فرستاده ، یادش نره روزهایی رو که با وجود اون هدیه ی آسمونی قشنگ و قشنگ تر شدن ... بنویسه تا روز...
1 اسفند 1391

کسی چه میداند؟!

کسی چه می داند                                 شاید... این قدر ، همدیگر را  دوست نمی داشتیم                                                                 ...
30 بهمن 1391

عشق چیز دیگر است

صبح ِ روز ِدیگر است امروز ، روزی دیگر است عاشقان ، عاشق بمانید عشق چیز دیگر است چونکه عشق هرگز نمیرد روزها و سال ها ، در قیامت کارتان نیز با کتابی دیگر است ... هر روزی روز عشق نامیده بشه به هر آئینی قشنگه و قابل پاس داشت ...اگر هر روز هم ، به هم عشق بورزیم باز هم کمه ،که خدا ثانیه به ثانیه زندگی هامون رو با عشق ساخته و آمیخته... همه روزهاتون سرشار از عشق و دوستی و محبت عاشق بمانید ...
29 بهمن 1391

قشنگی هاتو دوس دارم!

به قول فریبا جون مامان نیروانای گلم یه پست پازلی دیگه در انتظار نگاه قشنگ شماست...  این شکلک هم به افتخار مامان کوثر گلم....راستی نفس عمیق هم یادتون نره دخترم یه روز که خونه است ، همش می خواد بازم آتیش به آتیش سی دی بذاره و ببینه بهش میگم دخترم ، عزیزم فقط یه سی دی نمیشه که تو یه روز چند تا سی دی ببینی که!!!!!! تو چشام زل میزنه و دست به کمر میگه : می ترسی عشق سی دی بشم؟؟؟؟؟؟؟؟من قبلناااااااااااا عشق سی دی شده بـــــــــــــودم  !!!!!!!!!!! الان که میگم فقط یه دونه سی دی  همش یه دونه میذارم باز دوباره هم یه دونه میذارم  !!!!!!!!!! فقط یه دونه دیگه خواهشششششششش یعنی شما بگید من باید ...
24 بهمن 1391

طلایی ترین خاطره !

اون لحظه انگار تو آسمونا بودم رو ابرا دخترکم ، اون روز جشن ( که تو پست قبل راجع بهش نوشتم ) رو میگم که وقتی نوبت تو شد برای اجرای دکلمه ات ، در حالی که خودم رو آماده کرده بودم که بیام جلو ازت عکس بگیرم و به بابا هم گفتم حتما با گوشیت فیلم بگیر ، یه هو ....  مجری برنامه تون گفت حالا نیایش جون میخواد شعر خونه ی کوچک ما رو بخونه ... مامان و باباش هم هستن؟؟ کجان ؟ لطفا بیان این بالا !!! وای منو میگی اصلا انتظار نداشتم واقعا سورپرایز شدم تازه سورپرایز تر هم شدم بعدش (توی پرانتز بگم که میدونم سورپرایز تر درست نیست هاااا ) خب این شد که نشد اون لحظه رو عکس بگیرم ، دوربین رو که تو دستم بود گذا...
22 بهمن 1391

از به یاد ماندنی ترین ها ...

آره عزیزم ، این جشن کوچولو هم از به یاد موندنی ترین ها شد برامون . . . چند وقتی بود مهدتون می خواست برنامه ی جشن سه ماهه شون رو بذاره و به دلایلی عقب می افتاد تا اینکه شد روز چهار شنبه 18 بهمن ساعت 2 و نیم ظهر برا ی شما نوباوه ها و پیش یک...   همون جشنی که مدت ها دکلمه هاش رو تمرین میکردی و نقش مرغت رو هم به زور گرفتی ازشون همون جشنی که هر روز صبح به عشق اینکه اون روز، روز جشنه  از خواب بیدار میشدی و میرفتی مهد کودک   راس ساعت 2 و نیم اونجا بودیم چون خودشون خواسته بودن که راس ساعت شما رو اونجا بریم کارت دعوت هم داده بودن مثلا دیگه یه سالن که سِن برای نمایش و اجرا داشت و صندلی های سینمایی ...
21 بهمن 1391

فِـــکس بوووکـــس !!!

یه دفعه افاضاتی میکنی که همین جوری می مونم میگی : مامان بیا از این دفترچه ام پرینت بگیر !!!!!! بذار تو فِکس بوکس!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا میگم پرینت رو از خودمون شنیدی و میفهمی یعنی چی ، تازه مگه از دفترچه میشه پرینت گرفت!   حالا فِـــکس بوکس اونوقت چیه دیگه؟! آخه نه مامانت این کاره است نه بابات بچه از کجا در میاری یه هو این حرفا رو نمیدونم حالا واقعا منظورت فیس بوک بود یا یه چیزه دیگه ؟؟؟؟؟ اما هر چی می گفتم ،گفتی نه بابا میگم فـــِکس بووووووووووکس چیا نیمیفهمی؟ میگم خب مامانی باشه ، حالا فکس بوکس دقیقا چیه اونوقت؟؟؟؟؟ میگی : همون اِل و مِل و پی ،کیو ، آی ، اِس تی ، دبلیو ، وااااااااااااااا...
17 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ثمره ی عشق می باشد