نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

به نام خالق نیایش

دنیای رنگی خیال تو ...

این پست هم خیلی وقته که نصفه نیمه مونده و نتونستم کاملش کنم میخواستم از نقاشی هات بگم از دنیای جالب خیالت از اونچه که می کشی و خودتم لذت میبری مثل ما ... نقاشی های این روزات خیلی جالب و متفاوته سعی میکنی با همه چی نقاشی بکشی خیلی دوست داری نقاشی رو ....و میگی میخوام مثل خاله گرافیست بشم! با همه ابزاری کار میکنی از خودکار و مداد رنگی و پاستل گرفته تا آبرنگ و رنگ انگشتی و گواش .... حتی وقتی روی سمباده نقاشی کشیدی ، خیلی خوشت اومد ازبرجستگی کارو خیلی ذوق کرده بودی از کار خودت خوشحالم که خودتم از نقاشی هات خوشت میاد... هر چند که گاهی ناله سر میدی که من مثلا این چیز و اون چیز رو بلد نیستم و دلم میخواد عین خودش بکشم ولی باز س...
15 شهريور 1394

شوق رویش ...

روزهای آخر این سال هم مثل همیشه مثل همه سال های گذشته مثل برق دارن میگذرن و همه در تکاپو ...    خب روزهای پایانی سال ما یه کمی با سالهای گذشته فرق میکنه...از روزی که فهمیدی داری خواهر میشی تا الان که به خاطر بد حالی های وقت و بی وقت من پشیمونی از آرزوت! هی میخوام بیام و بنویسم نمیشه!   روزی که فهمیدم خدای مهربون برای دومین بار درست توی همون ماه (بهمن) که تو رو بهمون هدیه داد ، دومین هدیه اش رو هم برام فرستاده حس عجیبی داشتم و جالب ترش این بود که درست فردای اون روز بدون اینکه اصلا خبر داشته باشی ولی انگار روحت خبر دار بود و صبح که بیدار شدی گفتی خواب دیدم یه خواب خوب ...خواب دیدم خواهر دار شدم خواب دیدم من...
26 اسفند 1393

نقاشی نقاشی ...

عزیز دلم نقاشی هات یه هو خیلی عوض شد خیلی با چند وقت پیش فرق داره ...جالبه که دلت میخواد همش نقاشی بکشی و چیزای جدید یاد بگیری من شنیدم که نباید توی این سنی که تو هستی نقاشی رو بهتون آموزش داد باید هر طور یکه میبینی بکشی هر چیزی که دوست داری نه اینکه الگو برداری کنی توی نقاشی در واقع توی یه کلمه خلاق باشی ولی خب به هر حال از دوستات یه چیزایی یاد گرفتی توی مهد خودت دلت میخواست که ا زهر کسی یه چیزی یاد بگیری و نتیجه اش شده اینایی که میبینی  من بهت افتخار میکنم قشنگم مخصوصا وقتی خودت از نقاشی خودت خوشت میاد و ذوق میکنی خیلی عالیه         بفرما ادامه   یه دفعه همین طوری کاغذ و خودکار هم که میبین...
17 آذر 1392

یه کم دورتر ...

امروز یه کم از هم دورتریم... دورتر ِ مسافتی ! وگرنه دلامون که خیلی به هم نزدیکه مگه نه دلبرکم ؟ میدونم که اگه داری بازی میکنی و عشق میکنی و تو جمع دوستاتی و ذوق میکنی به یاد منم هستی امروز اولین روزیه که اردو رفتن رو تجربه میکنی و حتما تجربه ی دلنشین و جالبی برات خواهد بود با اون ذوق و شوق وصف ناپذیری که تو داشتی برای رفتن مگه میشد بهت گفت نه!     آخه میدونی پارسال به دلایل مختلف مثل اینکه کوچک تر بودی و بیشتر وقتا سرما خورده و منم همیشه نگران جاده و اتوبوس و ...نذاشتم بری ولی امسال خیلی دلت میخواست بری و اصلا فکرش رو هم نمیکردی که بخوام بگم نه ! منم دلم نیومد اون چشمای پر از ذوق و شوقت رو اشک آ...
11 آبان 1392

طلایی ترین خاطره !

اون لحظه انگار تو آسمونا بودم رو ابرا دخترکم ، اون روز جشن ( که تو پست قبل راجع بهش نوشتم ) رو میگم که وقتی نوبت تو شد برای اجرای دکلمه ات ، در حالی که خودم رو آماده کرده بودم که بیام جلو ازت عکس بگیرم و به بابا هم گفتم حتما با گوشیت فیلم بگیر ، یه هو ....  مجری برنامه تون گفت حالا نیایش جون میخواد شعر خونه ی کوچک ما رو بخونه ... مامان و باباش هم هستن؟؟ کجان ؟ لطفا بیان این بالا !!! وای منو میگی اصلا انتظار نداشتم واقعا سورپرایز شدم تازه سورپرایز تر هم شدم بعدش (توی پرانتز بگم که میدونم سورپرایز تر درست نیست هاااا ) خب این شد که نشد اون لحظه رو عکس بگیرم ، دوربین رو که تو دستم بود گذا...
22 بهمن 1391

از به یاد ماندنی ترین ها ...

آره عزیزم ، این جشن کوچولو هم از به یاد موندنی ترین ها شد برامون . . . چند وقتی بود مهدتون می خواست برنامه ی جشن سه ماهه شون رو بذاره و به دلایلی عقب می افتاد تا اینکه شد روز چهار شنبه 18 بهمن ساعت 2 و نیم ظهر برا ی شما نوباوه ها و پیش یک...   همون جشنی که مدت ها دکلمه هاش رو تمرین میکردی و نقش مرغت رو هم به زور گرفتی ازشون همون جشنی که هر روز صبح به عشق اینکه اون روز، روز جشنه  از خواب بیدار میشدی و میرفتی مهد کودک   راس ساعت 2 و نیم اونجا بودیم چون خودشون خواسته بودن که راس ساعت شما رو اونجا بریم کارت دعوت هم داده بودن مثلا دیگه یه سالن که سِن برای نمایش و اجرا داشت و صندلی های سینمایی ...
21 بهمن 1391

من دیگه بزرگ شدم باور کن!!!

چه زود میگذره سال ها ، روزها و همه دقایق و لحظه به لحظه عمر ...اون روزهایی که برای من یه بند انگشتی بودی که اومده بودی تا تنهاییم رو بیشتر و بیشتر پر کنی اون روزها که اون قدر ظریف و حساس بودی که باید با همه ی حواس ازت مراقبت میکردم و لحظه ای هم از خودم دورت نمیکردم اون روزهایی که از شیره ی جانم مینوشیدی و آب و غذات همون بود و بس ...تا کم کم جون گرفتی و قد کشیدی و قدم های نو بر داشتی و گفتیم وای چه قدر بزرگ شده دخترمون داره راه میره و هیجانی داشتیم برای اولین هات همیشه که نگو...اولین بار که خندیدی...دست زدی...چاردست و پا کردی...حرف زدی...ایستادی ...راه رفتی...شعر خوندی...همه و همه اولین هات برامون شور خاص خودش رو داش...
17 دی 1391

می خوام بنویسم بابا...

داشتی توی دفتر نقاشی ای که از مهد جایزه گرفتی نقاشی میکردی که یه هو گفتی مامان من نمی تونم بِ یـــی سَم (بنویسم) و ازم خواستی بهت یاد بدم که چه طور باید بنویسی! بهت گفتم دخترم هنوز برای شما زوده که بخوای چیزی بنویسی می تونی نقاشی اون چیزی که میخوای بنویسی رو بکشی اما تو بازم اصرار کردی.... با ناراحتی میگفتی من بلد نیستم تو میتونی بهم یاد بدی دوست دایم بِ یــی سَم (بنویسم) بابا گفتم حالا که اصرار میکنی برات مینویسم اما اگه نتونستی ناراحت نشو چون هنوز زوده و تازه وقتی کلاس اول بری نوشتن یاد میگیری گفتی خب من الانم میرم مهد خیلی چیزا یاد گرفتم ببین چه گد بزرگ شدم... گفتم نه منظورم مدرسه است و وقتی دیدم فایده ای...
22 آذر 1391

بـــــ و ی ماه مـــهر

چه قدر سخته توی خونه ام بدون تو ...خونه رو بدون حضور تو نمیتونم تحمل کنم ...وای خـــــــدایــــــا خیلی مسخره است نه؟مسخره است که به جای تو که بخوای پشت سر من گریه کنی و دنبالم بیای این منم که از بس اشک ریختم چشمام سرخ شده و دلم نمیخواست از پیشت بیام صبح که بیدارت کردم که حاضر شیم بریم مهد اولین چیزی که گفتی این بود که :یعنی تو هم پیشم می مونی یا میری؟ دلم گرفت خدا کنه بهت خوش بگذره الان که اونجایی ،دارم همش برات دعا می خونم چند سالی میشد( یعنی دقیقا از مهرماه 87 )که دیگه ماه مهر اون بوی معروف و همیشگیش رو که 16 سالی باهاش اخت گرفته بودم نداشت اون بو که همه ،ازش خاطره دارن برای من هم خاطره انگیزه البته یه کمی هم ا...
1 مهر 1391

خواب معصومانه ی عشق

نمی خوام پیش شما بخوابم! . . . . . . فکر کنم هنوز بزرگ نشدم! نمی خوام پیش شما بخوابم می خوام توی اتاق خودم بخوابم... اینا جمله هایی بود که برای اولین بار دیشب ساعت 12 ازت شنیدم ! داشتیم آماده می شدیم برای خوابیدن رفتیم توی تخت و بهت گفتم بیا توی تختت بخواب تا برات یه قصه بگم بخوابی خیلی خسته ام! که تو گفتی نه نمی خوام پیش شما بخوام خیلی تعجب کردیم من و بابایی ولی به روی خودمون نیاوردیم تا یه وقت حس بدی بهت دست نده  اما چون تا به حال نشده بود که شب همچین چیزی بخوای خیلی تعجب کرده بودم و یه کم هم نگران بودم چون خسته هم بودم و می دونستم که تو توی اتاقت طاقت نمیاری و اینجوری ما بد خواب میشیم ول...
23 شهريور 1391