نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

به نام خالق نیایش

یخی که عاشق خورشید شد ...

زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند.
تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سینه‌ی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه می‌وزید، تن یخ را سفت و محکم کرده بود. تن‌اش شفاف و بلوری شده بود.
چند روزی بود تکه‌ی یخ احساس می‌کرد چیزی تن‌اش را قلقلک می‌دهد.


یک روز آرام چشم‌هایش را باز کرد و از لابه‌لای شاخه‌های درختی که کنارش بود، نوری دید. کنجکاو شد و به درخت گفت: «کمی شاخه‌هایت را کنار می‌زنی؟»
درخت با بی‌حوصلگی شاخه‌هایش را کنار زد. تکه یخ چشمش به آفتاب افتاد.


- وای چقدر قشنگ است. چرا تا حالا او را ندیده بودم؟!
درخت گفت: « این خورشید است. من سال‌هاست او را می‌بینم.»


تکه یخ با خوش‌حالی به خورشید نگاه کرد. بعد با صدای بلند گفت: «سلام خورشید! خوش به‌حالت چقدر زیبایی! خیلی خوشحالم که تو را دیدم. دوست دارم همیشه به تو نگاه ‌کنم. من تا الان با کسی دوست نشده‌ام، تو دوست من می‌شوی؟»


خورشید صدای تکه یخ را شنید و با مهربانی گفت: «سلام، اما…»
یخ با نگرانی گفت: « اما چی؟»


خورشید گفت: « تو نباید به من نگاه کنی.» و بعد خودش را پشت لکه‌ی ابری پنهان کرد.
یخ ناراحت شد، بغض کرد و گفت: «من تو را دوست دارم، من فقط به تو نگاه می‌کنم.»


خورشید گریه‌اش را دید، دوباره گفت: «باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم، اگر من باشم تو نیستی! می‌میری، می‌‌فهمی؟»
یخ گفت: «باز هم حرف بزن، باز هم بگو، صدای تو خیلی قشنگ است! وای مثل این‌که چیزی توی دلم آب می‌شود.»


خورشید با ناراحتی گفت: « ولی تو باید زندگی کنی، تو نباید به من نگاه کنی تو نباید…»
یخ زیر لب گفت: «چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟ چه فایده که کسی را دوست داشته‌باشی؛ ولی نگاهش نکنی!»


روزها یخ به آفتاب نگاه می‌کرد. خورشید و درخت می‌دیدند که هر روز کوچک و کوچک‌تر می‌شود.
یخ لذت می‌برد؛ ولی خورشید نگران بود...
 

یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه‌ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ، جوی کوچکی جاری شده بود.
جوی کوچک مدتی رفت، توی زمین ناپدید شد.

چند روز بعد، از همان‌جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.

هر جایی که آفتاب می‌رفت، گل هم با او می‌چرخید و به او نگاه می‌کرد.
 

آفتاب‌گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است.

 

[ دوشنبه 16 تير 1393 ] [ 14:32 ] [ مامانی ]

[ ]

ای خدای مهربان...

دوستت دارم خدایا ، ای خدای مهربان

ای که هستی در وجودم ، توی قلبم مثل جان

دوست دارم زندگی را ، در هوایش زنده ام

من که خوشبختم ، سپاست میگذارم بیکران

دلخوشی هایم زیادند و برایم دلپذیر

عشق مامان ، عشق بابا ، مهر خوب دیگران

ای خدا ، با دستهای کوچکم خواهم ز تو

تا کنی شادان دل خوبان،تو از پیر و جوان

نام زیبای نیایش تا همیشه با من است

دوست دارم نام خود را در هر زمان در هر مکان

برای عشق کوچکم نیایش عزیز

مامان جون (مامانِ بابا)

 

بعضی وقتا شاکی میشدی از اینکه چرا اسمت رو نیایش گذاشتم چرا فاطمه نذاشتم ...خب علاقه داری به اسم فاطمه خیلی هم خوبه ولی اینکه اسم خودت رو دوست داشته باشی و اون احساسی که من نسبت بهش دارم رو تو هم داشته باشی خواسته ی قلبی من بوده و هست ...این شعر رو مامان جون برات سرود تا همیشه ها و در هر جایی اسمت رو دوست داشته باشی خدارو شکر خیلی خوشت اومد از شعر و البته اسم قشنگت ...

طاعات و عبادات و نیایش های همه دوستان قبول باشه ...

این روزا دلت میخواد روزه بگیری ...آخه مادر تو که همه سال روزه ای ! با این غذا خوردنت !!

اسم روزه ی کله گنجشکی که مال کودکی های ما بوده رو زیاد دوست نداری یه کمی دنبال اسم گشتی ولی آخرش هم گفتی همون روزه ی گنجشکی بهتره !

میگم مامانی تو باید خوب غذا بخوری تا بدنت قوی تر بشه و اینقدر زود مریض نشی میگی خب من وقتی روزه باشم میتونم بیشتر به تو کمک کنم آخه کمک کردن کار خیلی خوبیه!!! قربون اون دل کوچیک و مهربون و موءمنت  عزیز دلم محبت

در ادامه یه کمی عکس !!!چشمک


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 11 تير 1393 ] [ 14:23 ] [ مامانی ]

[ ]

خوشحـــــالم...

خوشحالی ، خریدن یک بادکنک جدید است

خوشحالی یک قاشق پر از ژله است

خوشحالی سواری با یک قطار بخار قدیمی است

خوشحالی پشت سر هم نخودی خندیدن است

خوشحالی بالا رفتن از درختی است که دوست داریم

وای نگاه کن رو دستم یک کفش دوزک نشسته این یعنی خوشحالی !

خوشحالی بازی با بهترین دوستم است

خوشحالی احساس کردن باد ، لابه لای موهایم است وقتی که دارم تا جایی که میتوانم با سرعت دوچرخه سواری میکنم...

خوشحالی باباست ، وقتی با من بازی میکند

خوشحالی محکم بغل کردن مامان است

خوشحالی انتخاب چیزی برای هدیه دادن است !

خوشحالی ، " تولدت مبارک " گفتن به هر کسی ست که دوستش دارم ...

خوشحالی خنده است ...

من خوشحالم ، من خوشبختم ، من زنده ام ....

 

محبتخوشــــــــــحالی داشتن یه خاله است که میتونم محــــــــــــکم بغلش کنم و بگم تولدت مبـــــــــــــــارک بغلبهترین خاله ی دنیا خیـــــــــــــلی خیلی دوستت دارم محبت

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 0:00 ] [ مامانی ]

[ ]

عیدتون مبارک

چقدر پنجره را بي‌بهار بگذاري *** و يا نيايي و چشم انتظار بگذاري

مگر قرار نشد شيشه‌اي از آن مي ناب *** براي روز مبادا كنار بگذاري

بيا كه روز مباداي ما رسيد از راه *** كه گفته است كه ما را خمار بگذاري

گمان كنم تو هم اي گل بدت نمي‌آيد *** هميشه سر به سر روزگار بگذاري

نيايي و همه‌ي سر رسيدهامان را *** مدام چشم به راه بهار بگذاري

به پاي بوس تو خون دانه مي‌كنيم و رواست *** كه نام ديگر ما را انار بگذاري

گمان كنم وسط كوچه‌ي دوازدهم *** قرار بود با ما قرار بگذاري

چراغ بر كف و روشن بيا، مگر داغي *** به جان اين شب دنباله دار بگذاري

 

وقتی فهمیدی فردا تولد امام زمانه

از خوشحالی جیغی کشیدی و گفتی یعنی فردا دیگه امام زمان میاد ؟بغل

هر بار که اینو می پرسی تو دلم خالی میشه یعنی واقعا آماده ایم برای اومدنش ؟!

-نمیدونم عزیزکم خدا کنه زودتر بیاد

رفتی تو خودت و بازم به قول خودت دلت گرفتغمگین

-گفتم روز تولد که میدونی چه روزیه مامان ؟!یعنی روز یکه یه نفر به دنیا میاد دیگهمحبت

گفتی پس براش کیک بگیریم و شمع بگیریم بادکنک بگیریم راستی امام زمان چند سالشه شمع چند رو باید بگیریم؟زیبا

قربون مهربونیت جشن تولد امام زمان یه شکل دیگه است حتما میریم با هم جشن تولدش تا بیشتر بهت خوش بگذره و برای اومدنش هم دعا کنیمتنظر

(رفتیم بیرون و جشن و شادی دیدی و شیرینی و شکلات و شربت خوردی و نقاشی کشیدی از امام زمان و جایزه گرفتی و بهت خوش گذشت یه جا دیدی برای امام زمان دلنوشته می نویسن گفتی اینجا مامان و باباها دارن نقاشی میکنن ؟ گفتم نه هر چی دوست دارن برای امام زمان توی یه نامه مینویسن تو هم دوست داشتی بنویسی) :

گفتی بنویس: دوستت دارم امام زمان دلم برات تنگ شده نمیدونم دیگه چی باید بگم ... آها آها ، پس کــــــــــی میای؟؟متنظر

 

"اللهم عجل لولیک الفرج"

 

 

[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] [ 21:00 ] [ مامانی ]

[ ]

یه لبخند ، مهمان ما باشید !

توی خواب و بیداری بودی که شنیدم داری میگی :یه پیامک بزن یه پیامک پـــ یا مـــ ک ...

گفتم به کی مامان ؟ گفتی اِاِاِاِ یه پیامک بزنزیبا

خنده ام گرفته بود خیلی جالب بود میدونی من هنوز راحت نمیتونم بگم پیامک ولی برای تو اس ام اس زیاد معنی نداره همون پیامک !زبان

یاد حرف استادم افتادم یه بار تو کلاس گفت نگید هلی کوپتر عادت کنید بگید بالگرد ...

پس فردا جلوی بچه تون بگید هلی کوپتر بهتون میخنده و میگه : بگو بالگـــَرد بی کلاس بازی در نیار مامان !خندونک


نمیدونم شماها به یه برش هلالی از هندونه  چی میگید؟!

اما نیایش میگه یه لبخند !آرام

یه لبخند هندونه بهم بدهبوس


هنوزم که هنوزه وقتی شب بعد از یکی دو ساعت با هم حرف زدن و قصه و لالایی خوندن و پیشت موندن ! خوابت میبره هنوز یه ساعت نشده که من رفتم بیدار میشی و بدو بدو میای تو اتاق ما که مامان کجا رفتی من هنوز خوابم نبرده بوددددددددددددددگریه

بهت میگم آخه چی میشه که بیدار میشی آخه چرا بیدار میشی؟!!!!!!!!!!!سوال

میگی آخه میدونی من شبا خوابه جوراب بد بو میبینم از خواب بیدار میشمتعجب


در ادامه ...

عکس ...زیبا


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 16:40 ] [ مامانی ]

[ ]

آخرین روز ...


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همون قبلی ...



ادامه مطلب

[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 19:09 ] [ مامانی ]

[ ]

زیر باران باید رفت !

ایشون که معرف حضور هستن ! ایراد از عکاسی بنده است !

با اون بارونی که دیروز اومد واقعا معنی واقعی هیجان زدگی رو درک کردی اینقدر کیف کردی زیراون بارون

یه هو زدی بیرون و دور حیاط میدویدی و میخندیدی ....بارونش واقعا تند بود  تگرگ هم بود و از دیدن دوباره اش خوشحال شدی

این دومین باران بهاری خیلی خوبه امسال بود...

دفعه ی اولش تو خواب بودی عزیزم!

ولی این دفعه خیلی خوش گذشت بهت...

خدا رو شکر...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

هفته ی پیش نمایشگاه گل بود ما هم یه ساعتی تونستیم بریم دیدار گل ها ! قشنگ بود ....دیدن گل ها آرامش میده به آدم کاش زودتر میرسیدیم...زیاد عکس نگرفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 9 خرداد 1393 ] [ 9:34 ] [ مامانی ]

[ ]

خوب ترینم تولدت مبارک ...

هیچ گاه ، قرص هایی که حال آدم را خوب میکنند جای خوب هایی که دل آدم را قرص میکنند، نمی گیرند...

 

 

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 13:49 ] [ مامانی ]

[ ]

سمفونی نیایش !!!

کااااااااااااااشکـــــــــــی

کا کا کاااااااااااشکـــی

زنبااااااااااااااار ، زنبااااااااااااااااااار

کَ کَ کَــــــــرِت

کَ کَ کَــــــــرِت (carrot)

دووووووووووووووووووووووست دااااااااشت .... آ آ آ آ  !!!!!!!!!!!!!

 قوی

همین جا تو اتاقت هستم و دارم وبگردی میکنم که صدای آوازت توجهم رو جلب میکنه نگات میکنم داری با ادای خاصی میخونی با یه حرکات دست و چشم جالب و با مزه و تموم که میشه دستت رو روی سینه ات میذاری و میگی خیلی ممنان خیلی ممنان !!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نتونستم چیزی نگم ! گفتم عزززززززززززیزززززززززززززززززززم قربونت برم چی میخوندی به منم میگی ؟بغل

 گفتی آخه میدونی من عادت دارم قبل از خواب آواز میخونم اینم یه آواز بودراضی

جدا از شعر بامزه ای که ساخته بودی لحنت و مدل خوندنت هم جالب بود

کاش میتونستم آواز خوندنت رو بنویسم اون جاهایی که صدات رو میکشیدی و حرکات دست و چشمت خیلی خاص بود...

تازگی کلمه ها رو بعضی وقتا به شکل عجیب و غریب تبدیل میکنی خیلی جالبه در نوع خودش !

مثلا زنبار که همون زنبوره و ممنان همون ممنون !!!

خیلی چیزای دیگه هم هست که الان یادم نمیادزبان


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 ] [ 17:24 ] [ مامانی ]

[ ]

یه پیشنهاد ساده!

در ادامه ی پست قبل باید بگم خب ظاهرا خیلی ها "این روزا "شون کم و بیش شبیه همه و حرف دلشون یکیه  ولی بازم فکر میکنم حق با بچه هاست ...اشکال از زندگی های امروزیه وگرنه همه ی لحظه های زندگی مون باید بازی باشه و لذت بردن برای همه ،هم بچه ها هم مامان و باباهازیبا

 زینب عزیزم خیلی وقته پیش بهم گفته بود که نشست های استاد محمود سلطانی رو بخونم که راجع به کودک متعادله ..عالیهآرام

خونده بودم ولی نه همه شو الان حس میکنم خوندنش خیلی لازمه پیشنهاد میکنم اگه شده ازوقت خواب و استراحتتون بزنید اینجا رو بخونید البته عمل کردن بهش خیلی خیلی مهم تره موفق باشیم همگی ان شالله بوس

 

[ دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 ] [ 11:46 ] [ مامانی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،