نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

به نام خالق نیایش

تولد دو تایی!

 

دوست داشتی تولد تو و داداشی با هم باشه توی یک روز

خب البته تفاوت تولد هاتون 12 روزه و برای همین یک جشن تولد گرفتیم البته بازم خانوادگی و جمع کوچیکمون ، مامان جونا بابا جونا

، خاله جونی و از همه مهم تر دخترش پرنیان گلی

ممنون از همه شون که شادت کردن

ایشالا بتونم یه روز برات جشنی بگیرم که همه دوستات باشن همون طور که آرزو داری عشق من

تولدتون مبارک فرشته های زمینی عاشقتونم

 

امیرعلی،نیایش،پرنیان گل

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 14:06 ] [ مامانی ]

[ ]

روزهای زیبای با هم بودن

تا حالا همچین سابقه ای نداشتم ...

سابقه در ننوشتن، در حرف نزدن، در نگفتن از خاطره ها مون ...

نمیدونم چرا اینجوری شد ولی شد دیگه، متاسفم...

چون خیلی چیزا دلم میخواست اینجا یادگاری بنویسم و نشد...

شروع دوباره اش یه کمی سخته اما دلم میخواد هر فرصت کوتاهی هم شد بیام و بنویسم دوباره، دلم تنگ شده برای اینجا ، برای همه  دوستامون، برای همه بچه های نازنین و مامانای مهربونشون که عاشقانه مینویسن...

دوران بارداریم داشت به شمارش معکوس نزدیک میشد ...خیلی دلم میخواست زودتر تموم شه ...همین طور که هر روز از خواب بیدار میشدم و هی روزها رو میشمردم که چند روزه دیگه یعنی مونده که بتونم با دیدن چهره ی معصوم یه نوزاد دوباره حال و هوای خوب و جدیدی پیدا کنم ....انگاری داداشی هم خوب متوجه میشد که مامانش کم طاقت شده و عطای خونه ی امن و راحتش رو به لقاش بخشید و خواست که بیست روزی زودتر قدم بذاره تو دنیای ماها!!!

اره سه شنبه بود روز اول ذی الحجه،سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه

24 شهریور، که صبح که بیدار شدم حسابی  شوکه شدم و مجبور شدم به خاطر پاره شدن کیسه آب سریع خودمو به بیمارستان برسونم.....

چه برنامه هایی داشتم برای شب قبل از اینکه بخوام بیمارستان برم که تو رو اماده کنم که یه وقت حال روحیت خراب نشه ...ما تا حالا یه شب هم از هم جدا نبودیم...اما همه چی یه هویی شد ...البته تنها که نبودی با مامان جون بودی ولی خب بازم این یه هویی های داداشی باعث شد دو روز بعدش تب کردی و چند شبی حال ندار بودی...

خدا رو شکر امیر علی نیاز به دستگاه پیدا نکرد و حالش هم نسبتا خوب بود البته خب شب اول پیش من نذاشتنش و تحت مراقبت بود و چه قدر سخت بود اون لحظه ها که دل آدم هزار راه میره...

برای تو هم دخترکم انگا رخاطره ی خوبی نشد ...با اینکه از تولد داداشی خیلی خوشحال بودی اما انگار استرس زیادی بهت وارد شده بود که تا الان هر وقت یادت میفته میگی روز خوبی نبود...

 حالا از اون روز به یاد موندنی یک سال میگذره

یک سال که با گریه ها و خنده ها و خوشی ها و ناخوشی هاش گذشت و وقتی به چهره ی معصوم شما دو تا نگاه میکنم فقط میتونم بگم شکر،خدایا شکر،شکرت خدا هزاران بار به خاطر این دو تا فرشته ی معصوم و دوست داشتنی ....من عاشقانه دوستتون دارم و سعی میکنم اینجا توی این دفتر خاطرات دوست داشتنی باز هم از کودکی های شما که عشق من هستید و بهانه های قشنگ زندگیم بنویسم...این روزها خیلی شیرین اند این روزها خیلی هیجان انگیز..ااین روزها که امیرعلی اولین قدم های محکمش رو با تلاشی بی وقفه به ثمر میرسونه و هنوز تاتی تاتی نکرده میخواد بدوه و نیایش لحظه شماری میکنه برای قدم گذاشتن در راه مدرسه......این روزها دارد میگذرد و من حس غریبی دارم 

کاش بیشتر قدر بدانم قدر تمام روزهای زیبای با هم بودن را




 

 

[ چهارشنبه 24 شهريور 1395 ] [ 13:28 ] [ مامانی ]

[ ]

تولدت مبارک دخترم....
شش سال پیش بود یکشنبه ای که پنج مهر بود روزی که تو قدم گذاشتی تو دنیای ما تولدت مبارک پنجه ی آفتابم... امسال که تولدت با حضور داداشی رنگ و بوی دیگه ای گرفته خدا رو بیشتر از همیشه شاکرم به خاطر مهر و لطف همیشگیش ، به خاطر نعمت هاش،به خاطر حضور همه شما عزیزانم در کنارم.... چون دوست داشتم توی همین روز برات بنویسم به همین مختصر بسنده میکنم تا فرصت مناسبی پیدا کنم برای گذاشتن عکس و نوشتن های بیشتر از شما عزیزای دلم

[ يکشنبه 5 مهر 1394 ] [ 12:43 ] [ مامانی ]

[ ]

دنیای رنگی خیال تو ...

این پست هم خیلی وقته که نصفه نیمه مونده و نتونستم کاملش کنم میخواستم از نقاشی هات بگم از دنیای جالب خیالت از اونچه که می کشی و خودتم لذت میبری مثل ما ...

نقاشی های این روزات خیلی جالب و متفاوته سعی میکنی با همه چی نقاشی بکشی خیلی دوست داری نقاشی رو ....و میگی میخوام مثل خاله گرافیست بشم!

با همه ابزاری کار میکنی از خودکار و مداد رنگی و پاستل گرفته تا آبرنگ و رنگ انگشتی و گواش ....

حتی وقتی روی سمباده نقاشی کشیدی ، خیلی خوشت اومد ازبرجستگی کارو خیلی ذوق کرده بودی از کار خودت خوشحالم که خودتم از نقاشی هات خوشت میاد...

هر چند که گاهی ناله سر میدی که من مثلا این چیز و اون چیز رو بلد نیستم و دلم میخواد عین خودش بکشم ولی باز سعی میکنم بهت بگم که هر چیزی که با فکر خودت بکشی و خودت خوشت بیاد عالیه و مهم تلاش و پشت کارت هست عزیزکم

نقاشی زیاد داری این ور و اون ور و معمولا هم دوست داری توی کاغذ بکشی تا توی دفتر برای همین نمیدونم همشون الان کجان! یه چند تایی بود که از روش عکس گرفتم که بذارم اینجا

گاهی هم دلت میخواد شبیه یه شکلی که میبینی نقاشی کنی و چه تلاشی میکنی که مثل اون در بیاد!

دنیای رنگی خیالت خیلی قشنگه و جالبه و هیجان انگیزه...

 


ادامه مطلب

[ يکشنبه 15 شهريور 1394 ] [ 17:15 ] [ مامانی ]

[ ]

دوسِتون دارم...

دخترکم...چیزی به شش ساله شدنت نمونده دیگه ....هفتاد و یک ماهه هستی ! خیلی حس بزرگی داری

و واقعا خوشحالی از اینکه با شش ساله شدنت صاحب یه برادر هم میشی ....

حس و حال تو واقعا به آدم انرژی مضاعف میده وقتی میای و دست می ذاری رو شکمم و با داداشی حرف میزنی و اونم زیر دستت تکون میخوره و یه هو چشای تو از شادی برقی میزنه و میخندی انگار بزرگ ترین نعمت ها رو دارم ....انگار که نه قطعا دارم...

این روزا همش فقط دارم خدا رو شکر میکنم و ازش میخوام این نعمت رو به همه زنان سرزمینم مخصوصا اونایی که از جون و دل مشتاق داشتن همچین تجربه ی دلنشینی هستن ، عطا کنه و خودش تا آخرش و تا همیشه کنارشون باشه.....الهی آمین

 


ادامه مطلب

[ يکشنبه 8 شهريور 1394 ] [ 17:40 ] [ مامانی ]

[ ]

این روزها که میگذرد...

روزها و شب ها دارن پشت سر هم میگذرن...چه قدر دلتنگ اینجا بودم و هستم ....دلتنگ نوشتن ، دلتنگ دوستای وبلاگی ،دلتنگ نوشتن از لحظه لحظه ی خاطره های ریز و درشت و عکسای جور واجور...

دلم میخواد بنویسم ولی هر چی فکر میکنم میبینم چه قدر جا موندم از تموم ِ لحظه هایی که می شد ثبتشون کنم و نشد و نکردم!!

دلایل مختلفی داشت ! ولی بدون ، دخترکم تمام لحظه های قشنگی که با هم داشتیم توی این روزهایی که گذشت توی خاطرم برای همیشه موندگاره و البته خب روزهایی هم بود که خستگی و ناراحتی و نگرانی و غصه داشتیم که فراموش بشه بهتره !

خیلی چیزهایی بود که دلم میخواست مثل اون موقع ها تند و تند بیام و برات اینجا ثبتشون کنم ببخش که نشد ولی خب کلی عکس داریم که با دیدنش خوشحال میشیم و البته کمی هم دست نوشته های بد خط من توی دفتر خاطرات کاغذی! ولی خب شیرین زبونی هات که روز به روز بیشتر می شد و گاهی اعجاب انگیز و گاهی هم خوردنی ا زنوع خیلی شیرین کمی از یادم رفته .....

 

بگذریم...

حالا فقط میخوام بنویسم که خیلی خوشحالم از داشتنت و خیلی خوشحالم از داشتنتون که تموم زندگی من اید...

خدا رو شکر میکنم به خاطر تو به خاطر بابایی به خاطر داداشی که دیگه چیزی نمونده که بتونی ببینیش و بغلش کنی و ببوسیش.. (کمتز از دو ماه)

 

آرزوهای قشنگت برای خودت و داداشی ، احساس های عمیق و پاکت ، حرف های بزرگونه ات ، حرف های با مزه ات با داداشی، بلند پروازی هات، دلتنگی هات برای دیدن ِ زودتر داداشی، حتی نی نی بازی هات و بچه بازی هات و ... همه و همه بهم انرژی میده خیلی زیاد ...بغل

واقعا عاشقانه دوستتون دارم برای من بمونید برای همیشه ....بوس

 

 

این روزها که میگذرد هر روز در انتظار آمدن توست خواهر یکی یک دانه ات!!! زیبا

مهرماه ِ مون رنگ و بوی مهربانانه ی بیشتری داره امسال به لطف خدا ... به موقع ، سالم ، شاد و پر انرژی ، خوش قدم و خوش روزی قدم بذار رو چشمامون ، امیر علی کوچک ما محبت

 

(نقاشی خواهری 3 خرداد 94 همون روزی که فهمید تو داداشی هستی)

 

[ پنجشنبه 22 مرداد 1394 ] [ 20:00 ] [ مامانی ]

[ ]

مامانای گل همه لحظه هاتون مبارک

دختر که داشته باشی انگار خودت را با دست خودت پرورش میدهی...انگار مادری را از کودکی تجربه میکنی...

دختر است ، از کودکی آفریده شده برای مادری ، آن هنگام که عاشقانه موهای عروسکش را شانه می زند و قربان صدقه های مادرانه اش را نثار عروسکش میکند ، لالایی برایش میخواند و به رویش میخندد....

دختر است، آفریده شده تا از کودکی از عزیزانش مراقبت کند ... آن هنگام که خسته از مشغله های روزانه هستی و کنارت می نشیند و با دستهای کوچکش نوازشت میکند، به چشمانت خیره می شود و میگوید : مامان چرا خوشحال نیستی؟!

دختر که داشته باشی باید غمت را پنهان کنی ، بغضت را فرو بری و بخندی، راحت با غمت می شکند ...او مادر آینده است باید یاد بگیرد صبور باشد و آرام...

هنوز بر این باورم که خداوند زنی را که دوست داشته باشد تاج مادری بر سرش می گذارد ، ولی  آن هنگام که عاشق زنی باشد به او دختر هدیه می دهد...

هر سال روز مادر ، آفریدگار را بیش از پیش برای هدیه ی بی نظیرش شکر میکنم...و این هدیه با ارزش ترین هدیه همه عمرم خواهد بود...

 

[ جمعه 21 فروردين 1394 ] [ 13:21 ] [ مامانی ]

[ ]

شوق رویش ...

روزهای آخر این سال هم مثل همیشه مثل همه سال های گذشته مثل برق دارن میگذرن و همه در تکاپو ... 

 

خب روزهای پایانی سال ما یه کمی با سالهای گذشته فرق میکنه...از روزی که فهمیدی داری خواهر میشی تا الان که به خاطر بد حالی های وقت و بی وقت من پشیمونی از آرزوت! هی میخوام بیام و بنویسم نمیشه!

 

روزی که فهمیدم خدای مهربون برای دومین بار درست توی همون ماه (بهمن) که تو رو بهمون هدیه داد ، دومین هدیه اش رو هم برام فرستاده حس عجیبی داشتم و جالب ترش این بود که درست فردای اون روز بدون اینکه اصلا خبر داشته باشی ولی انگار روحت خبر دار بود و صبح که بیدار شدی گفتی خواب دیدم یه خواب خوب ...خواب دیدم خواهر دار شدم خواب دیدم منو و بابا داریم میریم براش خرید کنیم و کلی چیزی تعریف کردی...

 

نمیدونی چه قدر دلم میخواست بغلت کنم و بگم اتفاقا همین طوره عزیزم داری خواهر میشی خودمم دیروز فهمیدم ....ولی نگفتم ! حس میکردم باید موقعیت مناسب تری پیدا کنم  ولی خب چند روز بعدترش مریض شدی و تب دار وحال ندار و منم باید میرفتم برای آزمایش و دکتر و این شد که بالاخره بهت گفتیم ....

 

اولش عکس العملت جوری بود که انگار خوب متوجه نشدی که من فکر میکنم دلیلش ین بود که بابا عجله کرد و تو حواست به برنامه ی تلویزیون بود ولی بعدش انگار فهمیدی و با ناباوری گفتی خب یعنی چی یعنی الان نی نی تو دل مامانه ؟و بعد کلی ذوق زده شدی و بغل و بوووس و از اون لحظه تا دو روز همش میگفتی اصلا نمیدونم این چیزی که تو بهم گفتی همش خواب بود یا واقعیت داره؟!! متنظر

 

توی تمام این مدت سعی کردم همیشه روی خواهر شدن تو بیشتر مانور کنم تا خواهر دار شدنت و بهت میگم که چه خواهر دار بشی چه برادر دار ! در هر صورت مهم اینه که تو خواهر خیلی خوبی براش هستی و خدا رو شکر تا حدی نتیجه بخش بود و از اون تعصب اولت برای فقط خواهر کم شده ....

 

 الهی قربونت برم که اینقدر منتظر بودی ...ذوق و شوقت واقعا حال و هوام رو عوض میکرد خیلی خوبه حس های خوب ِ تو ، ازت انرژی میگرفتم تا اینکه یه هفته بعدش حالت تهوع ها و ویار و .... اومد سراغم و بدجوری رو تو تاثیر گذاشته بود ...

 

اوایل برات سخت بود و همش میگفتی من نگرانم ، کاش باباها بچه به دنیا می آوردن، کاش آرزو نکرده بودم الان تو حالت خوب بود، باز میگفتی اگه من آرزو نکرده بودم الان داشتیم زندگی مون رو میکردیم !!!!!

شرایط بهت سخت میگذشت ولی با همت بابا موفق شدیم کمی آرومت کنیم منم سعی میکردم تنهات نذارم ولی خب همین یه ماه واقعا خیلی دیر گذشت !

 

چیزی که کمی سخت تر میکرد کار رو برای بقیه ، همزاد پنداری تو با من بود! اینکه تمام حالت های من سراغ تو هم می اومد و حالا همه با دو تا خانوم ویار دار و بد حال مواجه بودن که هیچی نمیتونن بخورن همه بو ها اذیت میکنه میل ندارن اصلا به غذا و اووووووو یه عالمه حالت دیگه !!!! زیبا

 

خب این روز ها هم میگذره و بزرگ ترین آرزوم اینه که به سلامتی بگذره برای همه مادرا برای همه بچه ها ...

امیدوارم لذت و شیرینی این روزهای دوست داشتنی برامون بیشتر و بیشتر بشه زودتر و خدا رو شکرمیکنم به خاطر خلق همه لحظات خوب و شیرین زندگی مون محبت

این روزها همش توی حال و هوای همون شیش سال پیشم که تو توی دلم بودی نیایشم و هی میرم مرور میکنم خاطرات اون روزا رو و از اینه دوباره قدم به قدم تا مهر باید برم خوشحالم و خوشحال تر از اینکه حالا تو رو هم دارم کنارم نفسم....محبت

 

آخرین روزها و ساعت ها و لحظه های سال داره سپری میشه و شوق یه شروع دیگه دل های همه رو بهاری کرده و منم از ته دلم میخوام همه ی عزیزان به قشنگ ترین آرزوهاشون با شروع سال جدید برسن و زندگی همه سرشار از آرامش و سلامتی و عشق باشه محبت

التماس دعامحبت

 

[ سه شنبه 26 اسفند 1393 ] [ 10:25 ] [ مامانی ]

[ ]

شکر نعمت نعمتت افزون کند !

فکر میکنم هفت بهمن ماه بود که صبح بیدار شدیم و دیدیم برف اومده برای تو که آرزوی برف داشتی روز خوبی بود و کلی ذوق زده شدی خب خدا رو شکر که همین قدر برف کم هم اومد ولی واقعا دلم بیشتر تنگ شد برای اون سالهایی که چه برف هایی نمی اومد !

یادمه سال 86 بود اگه اشتباه نکنم خونه مامانم بودم و شب اونجا خوابیده بودم چون صبح دانشگاه داشتم و امتحان فکر کنم ، صبح که بیدار شدم و در رو باز کردم به قدم برف پشت در جمع شده بود چون برف با باد همراه بود و خونه های ویلایی هم معمولا اینطوری میشه برای خودمونم توی سالهای بعد ترش این مدل اتفاقا افتاده بود ولی کو دیگه برفـــــــــــــ  خدایا ....

بگذریم  ... رفتیم با هم یه کم برف بازی که اون آرزوی دیرینه ات برآورده بشه و بتونی لااقل با همین یه ذره یه آدم برفی هم بسازی خدا رو شکر بهت خوش گذشت فقط دلت میخواست آدم برفیت رو بیاری تو و بذاری تو یخچال!

اینم خودت نوشتی همیشه به عنوان امضا پای هر نقاشیت هم اسمت رو می نویسی خیلی دوست داری این کار رو !زبان

اینم ظهر همون روز آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنهچشمک

راستی این نقاشی از پست قبل جامونده بود زیبا

این روزا نقاشی هات هی داره پیشرفت میکنه این طوطی که کشیدی واقعا ذوق زده ام کرد حرف P  رو تبدیل کرده بودی به طوطی خیلی دوست داری حروف انگلیسی رو تبدیل به نقاشی کنی این باز ی رو ا زخیلی سال پیش شروع کردیم ولی این روزا بیشتر نقاشی هات رو خودت تنها میکشی و دوست داری وقتی تمومه تموم شد بیای بهمون نشون بدیمحبت

 

[ پنجشنبه 23 بهمن 1393 ] [ 13:51 ] [ مامانی ]

[ ]

مگه میشه باشی و تنها بمونم ....

این روزای زمستونی مون ، که غیر از بلندی شباش و کوتاهی روزاش ، آنچنان شباهتی به زمستون هم نداره ، رو بیشتر با هم میگذرونیم...غیر از سه یا چهار ساعتی که شاید هر روز توی مهد بگذرونی اونم به میل و خواست خودت بقیه لحظه های یه روز رو با همیم ...

عاشق عکاسی کردنی این روزا ...یعنی واقعا چیزی نیست که دوست نداشته باشی ازش عکس بگیری و من نمیدونم اصلا چه جوری باید این حست رو توصیف کنم ... چشمک البته بابا میگه خب وقتی مامان ِبچه مدام در حال عکس گرفتن از بچه و کاراش باشه اونم دلش میخواد از چیزایی که براش مهمه عکس بگیره دیگه ...خب راست میگه دیگه منم باید به اون چیزایی که برای تو مهم و جالبه احترام بذارم !حالا میخواد یه پر نارنگی کوچولو باشه یا دو تا قارچ به هم چسبیده یا یه دونه انجیر خشک یا یه یخ یا حتی لقمه غذایی که خودت درستش کردی و یا....

مهم اینه که این روزا همش ازهمه چی میخوای عکس بگیری! (عکسا در ادامه!)

 

 

کاردستی درست کردن رو خیلی دوست داری....عاشق نقاشی کشیدنی....حباب بازی رو که دیگه نگو خیلی خیلی دوست داری و من هنوزم نتونستم یه مایع مناسب برات درست کنم که یه عالمه حباب بتونی بسازی و عشق کنی ...(عکس ها در ادامه!)

 

 

و البته کتاب خوندن و شعر ساختن رو هم خیلی دوست داری مخصوصا اگه از خودمون کلمه ای یا عبارتی می سازیم و مخصوصا وقتی کلمه های عجیب و غریب توش جا بدیم که دیگه کلی میخندی و همش میگی مامان بیا بازم کلمه های با مزه بگیم ...خندونک

گاهی انجام کارای جور واجور خونه هم برات سرگرمی لذت بخشی میشه....البته نه همیشه بستگی به حال و احوالت داره ولی اگه بخــــــــــوای اونقدر خوب و بی عیب ، خونه داری ! میکنی که خودمم گاهی یادم میره فقط پنج سالته!!!بغل

گاهی اوقات که من مشغول کار خودم هستم میای پیشم و میگی بیا باهام بازی کن تمام سعی ام رو میکنم که هر جور شده اگه قراره توی آشپز خونه باشم تو رو هم همون جا سرگرم کنم و تو هم واقعا لذت میبری و کارای مختلفی انجام میدی ولی خب اونا رو بازی به حساب نمیاری معمولا و بازم میگی باهام بازی کن امروز باهام بازی نکردی مامان!


یکی از کارای جالبی که میکنی که توجه ام بهش جلب شد تازگی این بود که با هر صدایی که می شنوی سعی میکنی حرکات مشابه اون آهنگ صدا رو در بیاری شاید بهتر باشه اینجوری بگم مثلا داشتم سیب زمینی رنده میکردم که دیدیم با هر بار بالا و پایین شدن تن صدای رنده کردنم داری حرکات مختلفی رو جلوی آیینه از خودت در میاری ...یا مثلا همین صدای کیبورد وقتی دارم تایپ میکنم ...یا با صدای کوبیدن میخ یا حتی وقتی داشتم گوشت کوبیده درست میکردم !!!البته رنده رو بیشتر از همه دوست داری یعنی وقتی دارم رنده میکنم هر جا باشی میای و هی تکون تکونی به خودت میدی و خنده من رو که میبینی و همکاری م رو ،خودت هم خوشت میاد....زبان

 

 

همیشه اینکه چه جوری لحظه هات رو پر کنم برام دغدغه است ولی گاهی دیگه واقعا مجبورم دست به دامن همون جعبه ی جادویی معروف بشم! خب البته از حق هم نگذریم گاهی برنامه های جالب و آموزنده ای هم داره که واقعا خودم هم خوشم میاد ببینم...آرام

یه روز که مشغول تماشا بودی نمیدونم چی شد که هوس کردم همه کار رو تعطیل کنم بیام باهات تلویزیون تماشا کنم نشستم کنارت وباهات خندیدم باهات تعجب کردم ....سعی کردم با حس یه کودک اون برنامه رو تماشا کنم که دیدم اونقدر خوشحال شدی و داری لذت میبری که انگار یه هدیه غیر منتظره گرفتی!

من تا حالا خیلی وقتا باهات به تماشای کارتون یا فیلم و سی دی نشسته بودم ولی وقتی اون روز این حس رو در تو دیدم تازه فهمیدم من همیشه وقت نگاه کردن برنامه ها شاید تمام ذهنم مشغول پیدا کردن خطاها و اشتباهای اون برنامه است درگیر این که واقعا مناسب سن تو هست؟!!چه کار کنم مادرم دیگه....

حالا دیگه چند تا برنامه ای هست که با هم نگاه میکنیم مثل ماجراهای اندی و کیپ -سفر به حیات وحش- که واقعا هر  دومون لذت میبریم....محبت

به دنبال دیدن این جور برنامه ها و خوندن کتاب هایی از این دست که ماجراجویی و سفر به  جای جای این دنیای بزرگه حالا یکی از آرزوهای بزرگت سفر دور دنیــــــــــا شده....

سفر به قطب، سفر به قاره ها،دیدن اقیانوس ها،سفر به ...حتی کره ی ماه!

عاشق تلسکوپی و آرزوی داشتنش رو داری -تو برنامه هست عزیزم-زیبا


خوشحالم که اینقدر کتاب خوندن رو دوست داری و حتی دلت میخواد هر چه زودتر خوندن و نوشتن رو یاد بگیری و خودت کتاب بخونی...هر چند که به خاطر پنج روزی که دیگران اسمش رو میذارن دیر به دنیا اومدن !! _وگرنه تو دو هفته هم زودتر به دنیا اومدی_ به خاطر اینکه تولدت پنج مهر هست یه سال دیرتر مدرسه میری ....

اما من فکر میکنم اینجوری خیلی بهتره از کسایی که تجربه اش رو داشتن اینطور شنیدم که بچه هاشون دوران مدرسه ی بهتری رو در آغاز ِ این زمان حساس گذروندن..فکر میکنم کاملا درست باشه خب یک سال زمان زیادیه برای رشد بهتر از هر نظر...متنظر

به لطف یکی از دوستان هم با کتابخونه ای آشنا شدیم که محیط جذابی برای بچه ها داشت در واقع کتابخانه تخصصی کودکه و تو هم که عشق ِ کتاب ..نمی دونستی چه جوری از این کتاب خونه سیر بشی....

روز اولی که رفتیم رو میگم ....پر از حس خوب بودی و همش این طرف و اون طرفش میچرخیدی و کلی کتاب بر میداشتی که من همه اینا رو دلم میخواد بخونم....عضو شدی و از اینکه یه کارت عضویت اون شکلی داری که عکست هم روشه کلی به خودت بالیدی....

 

 

 

این روزای زمستون -که خب گفتم شاید فقط اسم زمستون رو دنبالش میکشونه و آدم نمیدونه خوشحال باشه یا ناراحت...خب البته که باید دلتنگ و ناراحت بود دلتنگ برف و بارون - دست به دعا برداشتیم بلکه قطره ای ...ذره ای ....خدایااااا....متنظر

چپ و راست سراغ برف رو از من میگیری؟!!!میگم آخه مامان من از کجا بدونم کی برف میاد؟گوشت به این حرفا نیس که میگی من برف میخوام من نمیدونم من برف میخوام بریم یه جایی که برف میاد ...

چی بگم ما هم برف میخواییم به خدا ...خدایا نظری به حال ما کن...

 

 

دلمون رو فعلا به کار دستیش خوش کردیم!

 

تو شبای بلند آخرای پاییز بود که بابا هوس کرده بود فیلم های کوچولویی هات رو تبدیل کنه و از توی اون همه فیلم که گرفتیم بخش هاییش رو جدا کنه و به قولی فیلم بسازه _الان که دیگه اینقدر سرش شلوغه که گاهی برای نهار هم نمیاد و تو دوباره بهانه گیری هات برای با بابا غذا خوردن شروع میشه_ اون فیلم ها رو که مینشستی و با بابا زیر و روشون میکردی مال قبل از سه سالگیت بود و چه قدر ازشون تاثیر میگرفتی ....

دوباره شده بودی یه نی نی کوچولوی دوست داشتنی که مخصوصا بلدم نیس حرف بزنه....اینکه سعی میکردی در حالی که همه کلمه ها رو خوب بلدی اشتباه بگیشون خیلی با مزه شده بود و البته گاهی صبری جمیل میخواست همراهی با تو ی بزرگ ِ کوچک!!!!

ولی مرور روزها و سال های گذشته تلنگری بود برام که از تک تک لحظه های با هم بودن لذت ببریم نهایتِ لذت رو ببریم ... این لحظه های ناب و قشنگ زندگی، این لحظه های منحصر به فرد هیچ وقت تکرار نخواهد شد...

 

 

توی روزهای پاییزی که گذشت یک بار و البته برای اولین بار به سینما رفتی برات تجربه ی جالبی بود ، هم سینما رفتن برای اولین بار که خاله ی مهربونت دعوتمون کرد و با اونا بودن باعث شد بیشتر بهمون خوش بگذره و هم تئاتر که چند وقته پیش رفتیم و  اونم در کنار دوستای گل لذت بخش تر شده بود برای همه مون...شاید مفهوم حرف ها و دیالوگ های نمایش رو خوب متوجه نشدی چون هر از گاهی ازمن می پرسیدی چی گفتن منظورش چی بود چرا اینکار رو دارن میکنن؟اینی که گفت یعنی چی ...ولی حرکات اون بازیگر ها ،همین زنده بودنش همین موسیقی هاش براتون خیلی جالب بود . به هر حال اولین تجربه ات از اون فضا ها بود ...خوشحالم که بهت خوش گذشت...

 

 

رفتن به باغ وحش هم  گرچه تجربه اولت نبود ولی انگار توی دنیای پنج سالیگت مزه بهتری داشت خیلی برات فرح بخش و به قول خودت جالب انگیز بود -دیدن حیوونا اون قدر از نزدیک - همش میگفتی وای اینو ببین وای اونو ببین...خوشحالم که لحظه های خوبی بود...

 

 

مدتی هست دوباره که داری سعی میکنی توی اتاق خودت بخوابی و هر صبحی که از خواب بیدار شدی و توی اتاقت بودی یه ستاره بچسبوی به گل صورتی روی کمد تا ده تا بشن و با هم بریم جایزه بخریم...با اینکه تمام سعی ات رو میکنی اما بازم نیمه شب بیدار میشی و میای توی اتاق ما و من هنوزم که هنوزه دلیل بیدار شدن نیمه شب تو رو کشف نکردم!!!

شبا میام پیشت میمونم تا خوابت ببره ...بعضی وقتا هنوز پر انرژی هستی که میای تو رختخواب ...داشتی همین جور وول میخووی و چشات یه جوری باز بود که خیال کردم تا صبح میخوای بیدار بمونی ! که گفتی مامان ببین چند  گالری انرژی مثبت دارم ....خندونک

وقتی این مزه پرونی ها رو میکنی واقعا از اینکه لذت میبرم میخندم ولی تو از خنده های ما بعد از شیرین زبونی هات ناراحت میشی نمیدونم چرا !


بگذریم نوبت کتاب خوندن میشه و میگم دو تا کتاب انتخاب کن تا قبل از خواب برات بخونم میگی سه تا ....یه جوری میگی که هر کی باشه دلش آب میشه برات ! زبان انگا رکه مد ها ست کسی برات کتاب نخونده...جالبه اگه بگم سه تا کتاب بیار دوباره با همون لحن ملتمسانه میگی چهار تا ...نمیشه چهار تا ...خلاصه حرف حرف توئهچشمک

از عدد کتابا که بگذریم اتفاق جالب دیگه ای میفته ...اینکه چند تا کتاب رو میاری و بهم میگی تو کدوم رو انتخاب میکنی و بعد از اینکه من یکی یا دو تا رو میگم ....تو میگی ولی نظر من این یکی دیگه است!!!

بهت میگم خب چرا دیگه از من میپرسی نمیشه از اول خودت انتخاب کنی ؟میگی نه آخه دوست دارم نظر تو رو هم بدونم بعد بگم کدوما رو نخونی برام!!!!!!زیبا

بعد از پروژه لطیف و دوست داشتنی کتاب خوندن تازه وقتی چراغ خاموش میشه نوبت میرسه به حرف زدن....

 

.بهم میگی مامان میدونی من چرا میخوام تو بیای پیشم شبا بمونی ؟ میگم چرا ؟ میگی آخه یه حرفایی دارم که خصوصیه باید همین موقع بهت بگم...من فدای حرفای خصوصیت بشم عزیزم بگو بهم چی میخوای بگی ...میگی الان که چیزی یادم نمیاد ولی بعضی شبا که یادم بیاد میگم ...

البته راست میگی ....میگی بهم واقعا ....یه شبی که داشت خوابمون می برد یه هو گفتی مامان الناز -دوست مهدت-دختر خوبیه همیشه وقتی میگم من میخوام تو بازی مامان بشم تو بچه ام باش هیچی نمیگه ولی دوستای دیگه ام هیچ وقت نمیذارن من مامان شم ...بعد خودت میگی : مامان فکر کنم بهتره یه بارم بذارم اون مامان شه چه طوره؟

میگم :خیلی عالیه دخترم حتما اجازه بده اونم مامان شه...

قربون این حرفای خصوصی و درد دل هات

یه شب دیگه بازم همین جوری وقتی داشت خوابم میبرد یه هو گفتی میخوام یه چیزی بگم مامان ....بگو عشقم...یکی از دوستام فاطمه رو میگم خیلی زود ازم ناراحت میشه امروز یه کاری کرد که من خیلی ناراحت شدم دستبندم رو گرفته بود وقتی بهش گفتم دستبندم رو بهم بده اونو پرت کرد سمت من و بعدم روش رو کرد اون طرف و قهر کرد ....من آخه باید با همچین بچه ای چه کارکنم به نظرت؟

بعد قبل از اینکه من چیزی بگم میگی : دختر خوبیه ها من دوستش دارم مخصوصا که اسمش هم فاطمه است !ولی بعضی کاراش واقعا بد و زشته ....غمناک

یا از مربی تو ن یا پرستار مهد میگی و حرفاشون که الان بخوام بگم و بنویسم خوده اونا یه کتاب میشه واقعا!!!از تلخ هاش میگذرمو با مزه اش رو می نویسم :

اینکه میگفتی مربی مون گفته وقتی زمین به دور خورشید میچرخه شب و روز به وجود میاد !!و اینکه تو بهش گفتی نه وقتی زمین به دور خودش می چرخه شب و روز به وجود میاد ....وقتی به دور خورشید میچرخه یک سال به وجود میاد!راضی

بعد بهت گفتم خب اون چی گفت وقتی بهش گفتی ؟

گفتی باز حرف خودش رو زد چه میدونم بابا شاید از بچگی یه چیزی رفته تو ذهنش حالا بیرون نمیاد!!!! چشمک

وقتی که توی شبا موقع خواب این چیزا رو برام تعریف میکنی سعی میکنم همین طور که توی بغلم هستی آروم باهات حرف بزنم و درکت کنم و اگه راهی به ذهنم اومد بهت پیشنهاد بدم ....شاید به خاطر همین که توی بغلمی و حتی تغییراتی که گاهی ممکنه توی چهره  ام ایجاد بشه وقتی داری چیزی نا خوشایند رو برام تعریف میکنی  و منم آروم دارم باهات حرف میزنم و هیچ صدایی غیر از نجواهای مادر و دختری نیست دلت میخواد فقط وقت خواب حرف بزنی ....

از تو چه پنهون منم عاشق حرف زدن موقع خوابم همیشه دلم میخواست با بابایی مثل اون سالهای اول موقع خواب کلی حرف بزنم ولی الان خیلــــی وقته که دیگه نمیشه ...

خلاصه بعد از حرف زدن  و درد دل کردن نوبت قصه و لالایی میشه و با انگشتام روی پشتت نقاشی میکشم و تو یواش یواش خوابت میبره...

تازه وقتی به خواب میری من انگار از همیشه بیدار تر میشم ...من که تا چند لحظه پیشش چشمام رو از خستگی نمیتونستم باز کنم ،منی که موقع خوندن لالایی برات صدام هی کم میشه و هی تو با اوم اوم کردن و تکون تکون دادن میخوای بفهمونی بهم که درست لالایی بخونم....خوابم یه هو کجا میره نمیدونم !!!بلند میشم برم توی اتاق خودم بخوابم ولی دلم میخواد بشینم نگات کنم مخصوصا که اونطرفم یکی از فرط خستگی توی خواب عمیقه و صداش میاد!!!

میشینم نگات میکنم و نوازشت میکنم و میگم دوسِت دارم عزیز دلم مگه میشه باشی و تنها بمونم ...

 

 

بغلم کردی چشای درشتت رو تو چشام دوختی و میگی : مامان میدونستی شما گنجین؟

تو بغلم فشارت میدم و بوسه بارونت میکنم و میگم تو هم گنج زندگی ما هستی عزیزم عاشقتم

این لحظه های عاشقانه رو با تو خیلی دوست دارمبغلمحبت


ادامه مطلب

[ شنبه 4 بهمن 1393 ] [ 22:18 ] [ مامانی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،