نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

به نام خالق نیایش

شکر نعمت نعمتت افزون کند !

فکر میکنم هفت بهمن ماه بود که صبح بیدار شدیم و دیدیم برف اومده برای تو که آرزوی برف داشتی روز خوبی بود و کلی ذوق زده شدی خب خدا رو شکر که همین قدر برف کم هم اومد ولی واقعا دلم بیشتر تنگ شد برای اون سالهایی که چه برف هایی نمی اومد !

یادمه سال 86 بود اگه اشتباه نکنم خونه مامانم بودم و شب اونجا خوابیده بودم چون صبح دانشگاه داشتم و امتحان فکر کنم ، صبح که بیدار شدم و در رو باز کردم به قدم برف پشت در جمع شده بود چون برف با باد همراه بود و خونه های ویلایی هم معمولا اینطوری میشه برای خودمونم توی سالهای بعد ترش این مدل اتفاقا افتاده بود ولی کو دیگه برفـــــــــــــ  خدایا ....

بگذریم  ... رفتیم با هم یه کم برف بازی که اون آرزوی دیرینه ات برآورده بشه و بتونی لااقل با همین یه ذره یه آدم برفی هم بسازی خدا رو شکر بهت خوش گذشت فقط دلت میخواست آدم برفیت رو بیاری تو و بذاری تو یخچال!

اینم خودت نوشتی همیشه به عنوان امضا پای هر نقاشیت هم اسمت رو می نویسی خیلی دوست داری این کار رو !زبان

اینم ظهر همون روز آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنهچشمک

راستی این نقاشی از پست قبل جامونده بود زیبا

این روزا نقاشی هات هی داره پیشرفت میکنه این طوطی که کشیدی واقعا ذوق زده ام کرد حرف P  رو تبدیل کرده بودی به طوطی خیلی دوست داری حروف انگلیسی رو تبدیل به نقاشی کنی این باز ی رو ا زخیلی سال پیش شروع کردیم ولی این روزا بیشتر نقاشی هات رو خودت تنها میکشی و دوست داری وقتی تمومه تموم شد بیای بهمون نشون بدیمحبت

 

[ پنجشنبه 23 بهمن 1393 ] [ 13:51 ] [ مامانی ]

[ ]

مگه میشه باشی و تنها بمونم ....

این روزای زمستونی مون ، که غیر از بلندی شباش و کوتاهی روزاش ، آنچنان شباهتی به زمستون هم نداره ، رو بیشتر با هم میگذرونیم...غیر از سه یا چهار ساعتی که شاید هر روز توی مهد بگذرونی اونم به میل و خواست خودت بقیه لحظه های یه روز رو با همیم ...

عاشق عکاسی کردنی این روزا ...یعنی واقعا چیزی نیست که دوست نداشته باشی ازش عکس بگیری و من نمیدونم اصلا چه جوری باید این حست رو توصیف کنم ... چشمک البته بابا میگه خب وقتی مامان ِبچه مدام در حال عکس گرفتن از بچه و کاراش باشه اونم دلش میخواد از چیزایی که براش مهمه عکس بگیره دیگه ...خب راست میگه دیگه منم باید به اون چیزایی که برای تو مهم و جالبه احترام بذارم !حالا میخواد یه پر نارنگی کوچولو باشه یا دو تا قارچ به هم چسبیده یا یه دونه انجیر خشک یا یه یخ یا حتی لقمه غذایی که خودت درستش کردی و یا....

مهم اینه که این روزا همش ازهمه چی میخوای عکس بگیری! (عکسا در ادامه!)

 

 

کاردستی درست کردن رو خیلی دوست داری....عاشق نقاشی کشیدنی....حباب بازی رو که دیگه نگو خیلی خیلی دوست داری و من هنوزم نتونستم یه مایع مناسب برات درست کنم که یه عالمه حباب بتونی بسازی و عشق کنی ...(عکس ها در ادامه!)

 

 

و البته کتاب خوندن و شعر ساختن رو هم خیلی دوست داری مخصوصا اگه از خودمون کلمه ای یا عبارتی می سازیم و مخصوصا وقتی کلمه های عجیب و غریب توش جا بدیم که دیگه کلی میخندی و همش میگی مامان بیا بازم کلمه های با مزه بگیم ...خندونک

گاهی انجام کارای جور واجور خونه هم برات سرگرمی لذت بخشی میشه....البته نه همیشه بستگی به حال و احوالت داره ولی اگه بخــــــــــوای اونقدر خوب و بی عیب ، خونه داری ! میکنی که خودمم گاهی یادم میره فقط پنج سالته!!!بغل

گاهی اوقات که من مشغول کار خودم هستم میای پیشم و میگی بیا باهام بازی کن تمام سعی ام رو میکنم که هر جور شده اگه قراره توی آشپز خونه باشم تو رو هم همون جا سرگرم کنم و تو هم واقعا لذت میبری و کارای مختلفی انجام میدی ولی خب اونا رو بازی به حساب نمیاری معمولا و بازم میگی باهام بازی کن امروز باهام بازی نکردی مامان!


یکی از کارای جالبی که میکنی که توجه ام بهش جلب شد تازگی این بود که با هر صدایی که می شنوی سعی میکنی حرکات مشابه اون آهنگ صدا رو در بیاری شاید بهتر باشه اینجوری بگم مثلا داشتم سیب زمینی رنده میکردم که دیدیم با هر بار بالا و پایین شدن تن صدای رنده کردنم داری حرکات مختلفی رو جلوی آیینه از خودت در میاری ...یا مثلا همین صدای کیبورد وقتی دارم تایپ میکنم ...یا با صدای کوبیدن میخ یا حتی وقتی داشتم گوشت کوبیده درست میکردم !!!البته رنده رو بیشتر از همه دوست داری یعنی وقتی دارم رنده میکنم هر جا باشی میای و هی تکون تکونی به خودت میدی و خنده من رو که میبینی و همکاری م رو ،خودت هم خوشت میاد....زبان

 

 

همیشه اینکه چه جوری لحظه هات رو پر کنم برام دغدغه است ولی گاهی دیگه واقعا مجبورم دست به دامن همون جعبه ی جادویی معروف بشم! خب البته از حق هم نگذریم گاهی برنامه های جالب و آموزنده ای هم داره که واقعا خودم هم خوشم میاد ببینم...آرام

یه روز که مشغول تماشا بودی نمیدونم چی شد که هوس کردم همه کار رو تعطیل کنم بیام باهات تلویزیون تماشا کنم نشستم کنارت وباهات خندیدم باهات تعجب کردم ....سعی کردم با حس یه کودک اون برنامه رو تماشا کنم که دیدم اونقدر خوشحال شدی و داری لذت میبری که انگار یه هدیه غیر منتظره گرفتی!

من تا حالا خیلی وقتا باهات به تماشای کارتون یا فیلم و سی دی نشسته بودم ولی وقتی اون روز این حس رو در تو دیدم تازه فهمیدم من همیشه وقت نگاه کردن برنامه ها شاید تمام ذهنم مشغول پیدا کردن خطاها و اشتباهای اون برنامه است درگیر این که واقعا مناسب سن تو هست؟!!چه کار کنم مادرم دیگه....

حالا دیگه چند تا برنامه ای هست که با هم نگاه میکنیم مثل ماجراهای اندی و کیپ -سفر به حیات وحش- که واقعا هر  دومون لذت میبریم....محبت

به دنبال دیدن این جور برنامه ها و خوندن کتاب هایی از این دست که ماجراجویی و سفر به  جای جای این دنیای بزرگه حالا یکی از آرزوهای بزرگت سفر دور دنیــــــــــا شده....

سفر به قطب، سفر به قاره ها،دیدن اقیانوس ها،سفر به ...حتی کره ی ماه!

عاشق تلسکوپی و آرزوی داشتنش رو داری -تو برنامه هست عزیزم-زیبا


خوشحالم که اینقدر کتاب خوندن رو دوست داری و حتی دلت میخواد هر چه زودتر خوندن و نوشتن رو یاد بگیری و خودت کتاب بخونی...هر چند که به خاطر پنج روزی که دیگران اسمش رو میذارن دیر به دنیا اومدن !! _وگرنه تو دو هفته هم زودتر به دنیا اومدی_ به خاطر اینکه تولدت پنج مهر هست یه سال دیرتر مدرسه میری ....

اما من فکر میکنم اینجوری خیلی بهتره از کسایی که تجربه اش رو داشتن اینطور شنیدم که بچه هاشون دوران مدرسه ی بهتری رو در آغاز ِ این زمان حساس گذروندن..فکر میکنم کاملا درست باشه خب یک سال زمان زیادیه برای رشد بهتر از هر نظر...متنظر

به لطف یکی از دوستان هم با کتابخونه ای آشنا شدیم که محیط جذابی برای بچه ها داشت در واقع کتابخانه تخصصی کودکه و تو هم که عشق ِ کتاب ..نمی دونستی چه جوری از این کتاب خونه سیر بشی....

روز اولی که رفتیم رو میگم ....پر از حس خوب بودی و همش این طرف و اون طرفش میچرخیدی و کلی کتاب بر میداشتی که من همه اینا رو دلم میخواد بخونم....عضو شدی و از اینکه یه کارت عضویت اون شکلی داری که عکست هم روشه کلی به خودت بالیدی....

 

 

 

این روزای زمستون -که خب گفتم شاید فقط اسم زمستون رو دنبالش میکشونه و آدم نمیدونه خوشحال باشه یا ناراحت...خب البته که باید دلتنگ و ناراحت بود دلتنگ برف و بارون - دست به دعا برداشتیم بلکه قطره ای ...ذره ای ....خدایااااا....متنظر

چپ و راست سراغ برف رو از من میگیری؟!!!میگم آخه مامان من از کجا بدونم کی برف میاد؟گوشت به این حرفا نیس که میگی من برف میخوام من نمیدونم من برف میخوام بریم یه جایی که برف میاد ...

چی بگم ما هم برف میخواییم به خدا ...خدایا نظری به حال ما کن...

 

 

دلمون رو فعلا به کار دستیش خوش کردیم!

 

تو شبای بلند آخرای پاییز بود که بابا هوس کرده بود فیلم های کوچولویی هات رو تبدیل کنه و از توی اون همه فیلم که گرفتیم بخش هاییش رو جدا کنه و به قولی فیلم بسازه _الان که دیگه اینقدر سرش شلوغه که گاهی برای نهار هم نمیاد و تو دوباره بهانه گیری هات برای با بابا غذا خوردن شروع میشه_ اون فیلم ها رو که مینشستی و با بابا زیر و روشون میکردی مال قبل از سه سالگیت بود و چه قدر ازشون تاثیر میگرفتی ....

دوباره شده بودی یه نی نی کوچولوی دوست داشتنی که مخصوصا بلدم نیس حرف بزنه....اینکه سعی میکردی در حالی که همه کلمه ها رو خوب بلدی اشتباه بگیشون خیلی با مزه شده بود و البته گاهی صبری جمیل میخواست همراهی با تو ی بزرگ ِ کوچک!!!!

ولی مرور روزها و سال های گذشته تلنگری بود برام که از تک تک لحظه های با هم بودن لذت ببریم نهایتِ لذت رو ببریم ... این لحظه های ناب و قشنگ زندگی، این لحظه های منحصر به فرد هیچ وقت تکرار نخواهد شد...

 

 

توی روزهای پاییزی که گذشت یک بار و البته برای اولین بار به سینما رفتی برات تجربه ی جالبی بود ، هم سینما رفتن برای اولین بار که خاله ی مهربونت دعوتمون کرد و با اونا بودن باعث شد بیشتر بهمون خوش بگذره و هم تئاتر که چند وقته پیش رفتیم و  اونم در کنار دوستای گل لذت بخش تر شده بود برای همه مون...شاید مفهوم حرف ها و دیالوگ های نمایش رو خوب متوجه نشدی چون هر از گاهی ازمن می پرسیدی چی گفتن منظورش چی بود چرا اینکار رو دارن میکنن؟اینی که گفت یعنی چی ...ولی حرکات اون بازیگر ها ،همین زنده بودنش همین موسیقی هاش براتون خیلی جالب بود . به هر حال اولین تجربه ات از اون فضا ها بود ...خوشحالم که بهت خوش گذشت...

 

 

رفتن به باغ وحش هم  گرچه تجربه اولت نبود ولی انگار توی دنیای پنج سالیگت مزه بهتری داشت خیلی برات فرح بخش و به قول خودت جالب انگیز بود -دیدن حیوونا اون قدر از نزدیک - همش میگفتی وای اینو ببین وای اونو ببین...خوشحالم که لحظه های خوبی بود...

 

 

مدتی هست دوباره که داری سعی میکنی توی اتاق خودت بخوابی و هر صبحی که از خواب بیدار شدی و توی اتاقت بودی یه ستاره بچسبوی به گل صورتی روی کمد تا ده تا بشن و با هم بریم جایزه بخریم...با اینکه تمام سعی ات رو میکنی اما بازم نیمه شب بیدار میشی و میای توی اتاق ما و من هنوزم که هنوزه دلیل بیدار شدن نیمه شب تو رو کشف نکردم!!!

شبا میام پیشت میمونم تا خوابت ببره ...بعضی وقتا هنوز پر انرژی هستی که میای تو رختخواب ...داشتی همین جور وول میخووی و چشات یه جوری باز بود که خیال کردم تا صبح میخوای بیدار بمونی ! که گفتی مامان ببین چند  گالری انرژی مثبت دارم ....خندونک

وقتی این مزه پرونی ها رو میکنی واقعا از اینکه لذت میبرم میخندم ولی تو از خنده های ما بعد از شیرین زبونی هات ناراحت میشی نمیدونم چرا !


بگذریم نوبت کتاب خوندن میشه و میگم دو تا کتاب انتخاب کن تا قبل از خواب برات بخونم میگی سه تا ....یه جوری میگی که هر کی باشه دلش آب میشه برات ! زبان انگا رکه مد ها ست کسی برات کتاب نخونده...جالبه اگه بگم سه تا کتاب بیار دوباره با همون لحن ملتمسانه میگی چهار تا ...نمیشه چهار تا ...خلاصه حرف حرف توئهچشمک

از عدد کتابا که بگذریم اتفاق جالب دیگه ای میفته ...اینکه چند تا کتاب رو میاری و بهم میگی تو کدوم رو انتخاب میکنی و بعد از اینکه من یکی یا دو تا رو میگم ....تو میگی ولی نظر من این یکی دیگه است!!!

بهت میگم خب چرا دیگه از من میپرسی نمیشه از اول خودت انتخاب کنی ؟میگی نه آخه دوست دارم نظر تو رو هم بدونم بعد بگم کدوما رو نخونی برام!!!!!!زیبا

بعد از پروژه لطیف و دوست داشتنی کتاب خوندن تازه وقتی چراغ خاموش میشه نوبت میرسه به حرف زدن....

 

.بهم میگی مامان میدونی من چرا میخوام تو بیای پیشم شبا بمونی ؟ میگم چرا ؟ میگی آخه یه حرفایی دارم که خصوصیه باید همین موقع بهت بگم...من فدای حرفای خصوصیت بشم عزیزم بگو بهم چی میخوای بگی ...میگی الان که چیزی یادم نمیاد ولی بعضی شبا که یادم بیاد میگم ...

البته راست میگی ....میگی بهم واقعا ....یه شبی که داشت خوابمون می برد یه هو گفتی مامان الناز -دوست مهدت-دختر خوبیه همیشه وقتی میگم من میخوام تو بازی مامان بشم تو بچه ام باش هیچی نمیگه ولی دوستای دیگه ام هیچ وقت نمیذارن من مامان شم ...بعد خودت میگی : مامان فکر کنم بهتره یه بارم بذارم اون مامان شه چه طوره؟

میگم :خیلی عالیه دخترم حتما اجازه بده اونم مامان شه...

قربون این حرفای خصوصی و درد دل هات

یه شب دیگه بازم همین جوری وقتی داشت خوابم میبرد یه هو گفتی میخوام یه چیزی بگم مامان ....بگو عشقم...یکی از دوستام فاطمه رو میگم خیلی زود ازم ناراحت میشه امروز یه کاری کرد که من خیلی ناراحت شدم دستبندم رو گرفته بود وقتی بهش گفتم دستبندم رو بهم بده اونو پرت کرد سمت من و بعدم روش رو کرد اون طرف و قهر کرد ....من آخه باید با همچین بچه ای چه کارکنم به نظرت؟

بعد قبل از اینکه من چیزی بگم میگی : دختر خوبیه ها من دوستش دارم مخصوصا که اسمش هم فاطمه است !ولی بعضی کاراش واقعا بد و زشته ....غمناک

یا از مربی تو ن یا پرستار مهد میگی و حرفاشون که الان بخوام بگم و بنویسم خوده اونا یه کتاب میشه واقعا!!!از تلخ هاش میگذرمو با مزه اش رو می نویسم :

اینکه میگفتی مربی مون گفته وقتی زمین به دور خورشید میچرخه شب و روز به وجود میاد !!و اینکه تو بهش گفتی نه وقتی زمین به دور خودش می چرخه شب و روز به وجود میاد ....وقتی به دور خورشید میچرخه یک سال به وجود میاد!راضی

بعد بهت گفتم خب اون چی گفت وقتی بهش گفتی ؟

گفتی باز حرف خودش رو زد چه میدونم بابا شاید از بچگی یه چیزی رفته تو ذهنش حالا بیرون نمیاد!!!! چشمک

وقتی که توی شبا موقع خواب این چیزا رو برام تعریف میکنی سعی میکنم همین طور که توی بغلم هستی آروم باهات حرف بزنم و درکت کنم و اگه راهی به ذهنم اومد بهت پیشنهاد بدم ....شاید به خاطر همین که توی بغلمی و حتی تغییراتی که گاهی ممکنه توی چهره  ام ایجاد بشه وقتی داری چیزی نا خوشایند رو برام تعریف میکنی  و منم آروم دارم باهات حرف میزنم و هیچ صدایی غیر از نجواهای مادر و دختری نیست دلت میخواد فقط وقت خواب حرف بزنی ....

از تو چه پنهون منم عاشق حرف زدن موقع خوابم همیشه دلم میخواست با بابایی مثل اون سالهای اول موقع خواب کلی حرف بزنم ولی الان خیلــــی وقته که دیگه نمیشه ...

خلاصه بعد از حرف زدن  و درد دل کردن نوبت قصه و لالایی میشه و با انگشتام روی پشتت نقاشی میکشم و تو یواش یواش خوابت میبره...

تازه وقتی به خواب میری من انگار از همیشه بیدار تر میشم ...من که تا چند لحظه پیشش چشمام رو از خستگی نمیتونستم باز کنم ،منی که موقع خوندن لالایی برات صدام هی کم میشه و هی تو با اوم اوم کردن و تکون تکون دادن میخوای بفهمونی بهم که درست لالایی بخونم....خوابم یه هو کجا میره نمیدونم !!!بلند میشم برم توی اتاق خودم بخوابم ولی دلم میخواد بشینم نگات کنم مخصوصا که اونطرفم یکی از فرط خستگی توی خواب عمیقه و صداش میاد!!!

میشینم نگات میکنم و نوازشت میکنم و میگم دوسِت دارم عزیز دلم مگه میشه باشی و تنها بمونم ...

 

 

بغلم کردی چشای درشتت رو تو چشام دوختی و میگی : مامان میدونستی شما گنجین؟

تو بغلم فشارت میدم و بوسه بارونت میکنم و میگم تو هم گنج زندگی ما هستی عزیزم عاشقتم

این لحظه های عاشقانه رو با تو خیلی دوست دارمبغلمحبت


ادامه مطلب

[ شنبه 4 بهمن 1393 ] [ 22:18 ] [ مامانی ]

[ ]

پنج سالگی....

این ها که مینویسم بخش خیلی خیلی کوچکی از کتاب روان شناسی بازی، نوشته پیترهیوز است که در این بخش اشاره ای به ویژگی های عمومی پنج سالگی کرده برام جالب بود شاید بتونم بگم خیلی شبیه این روزهای دخملی بود گفتم شاید خوندنش برای دوستان خالی از لطف نباشه...آرام

 

پنج سالگی...ویژگی های عمومی

 

کودکان، از منظر توانایی ذهنی، در پنج سالگی با گذر به مرحله ای که ژان پیاژه، روان شناختی آن را مرحله ی عملیات عینی نامیده است، نشانه هایی از تفکر منطقی را نشان می دهند.

تفکر آن ها بسیار بهتر از گذشته سازمان یافته است، در نتیجه تمایل دارند دنیا را به صورت مکانی منطقی و منظم در نظر بگیرند. آنها در مقایسه با گذشته، با ثبات تر ، قابل پیش بینی تر ، و قابل اعتماد تر و کمتر خود محور هستند.

در نتیجه بزرگسالان اغلب آنها را آرام و مهربان میدانند، و نیز هنگام باز یبا همسالان معمولا به تقسیم کار، بازی نویتی و همکاری تمایل دارند.

همین روحیه ی قابل اعتماد بودن و همکاری در خانه نیز مشاهده می شود.والدین به ویژه مادر، جایگاه مهمی در زندگی کودک دارند. کودکان پنج ساله دوست دارند تا والدین خود را خوشحال کنند و تمایل دارند تا مسئولیت های تازه ای درباره خودشان و آنچه به آنها تعلق دارد، بپذیرند. با اینکه آنها معمولا بیرون از خانه با کودکان بهتر کنار می آیند، اما اغلب مایلند تا در مراقبت از خواهر یا برادر کوچکتر از خود کمک کنند.

در پنج سالگی است که کودکان "بچه های خود" (این لقبی است که کودکان در این سن به خواهر یا برادر کوچکتر از خود میدهند)را درک میکنند ، حامی آنها می شوند، و از اینکه قادر به کمک کردن در مزاقبت از آنها هستند ، به خود میبالند.

به خاطر داشته باشید که سه سالگی دوران ورود به دنیایی بود که گسترش چشمگیری در خیال پردازی داشت و بین واقعیت و خیال تمایز مشخصی به چشم نمیخورد.اما کودکان در پنج سالگی تا حد بسیاری واقع بین تر هستند.برای مثال ترس های آنان (مانند ترس از خطر های فیزیکی ، حوادث، بیماری ها، جنگ، مرگ) نسبت به ترس های دنیای خیالی کودکان خردسال تر ، که ممکن است به راستی باور داشته باشند که مثلا هیولا در کمد دیواری پنهان شده است ، بیشتر بر واقعیت استوار است !

واقع گرایی کودکان پنج ساله را میتوان همچنین در بازی نمایشی آنها نیز مشاهده کرد.آنها دیگر از وسایل ناقابلی که کودکان سه و چهار ساله مورد استفاده قرار می دهند (مانند یک تکه چوب به جای شمشیر، یا یک کلاه قرمز کاغذی که نشان میدهد فرد آتش نشان است) خوششان نمی آید، آنها لباس کامل میخواهند، یا درباره نیاز خود به وسائل تئاتر واقعی به جای استفاده از لوازم جور واجوری که در گوشه و کنار خانه پیدا میشود، جر و بحث میکنند....

 

وسایل بازی

همانند کودکان چهار ساله، یک کودک پنج ساله نیز از فعالیت هایی چون طراحی ، نقاشی، رنگ آمیزی ، و کار کردن با قیچی لذت میبرد، اما او علاقه بیشتری به دقت و واقع گرایی دارد .

اینک کودک در پی رهنمود های بزرگسالان است و اغلب از اینکه الگویی برای کار کردن داشته باشد استقبال میکند.

متاسفانه در پنج سالگی معمولا توجه بیش از حدی نسبت به درست کار کردن وجود دارد. و کودک تمایل دارد کار خود را با دیگران مقایسه کند. کودک ممکن است به دقت درباره کیفیت کار خودش قضاوت کند ....حتی اگر بزرگسال بکوشد این خود انتقاد گری را در او از بین ببرد.

وسایل بازی مهارت مدار که به کودک اجازه برنامه ریزی یک فعالیت و انجام آن را میدهند ،باید در بر گیرنده ی راهنمایی های مناسبی باشند و امکانی را فراهم سازند تا کودکان و بزرگسالان حداقل گاهی اوقات به همراه همدیگر کار کنند.

لوازم هنری همچون اسباب باز یهای ارزشمندی هستند و باید هم انواع ساختار مند (مانند کتاب های رنگ آمیزی، یک نقاشی که بر مبنای تعدادی اعداد رنگ آمیزی شود) و هم انواع فاقد ساختار (مانند رنگ های مختلف و قلم موها ، مداد های رنگی ، ماژیک ها چسب مایع، قیچی ، کاربن، پولک ها و کاغذ رنگی ها ، گل رس و خمیر بازی) را در بر بگیرند.

بعضی از بزرگسالان ممکن است بگویند چنین لوازم هنری ساختار مندی ممکن است باعث باز داشتن رشد آفرینندگی کودک شوند، اما آنها باید بدانند که فراورده های هنری هم به مهارت و هم به خلاقیت نیازمندند....

و کودکان در پنج سالگی علاقه ی خاصی به رشد دادن مهارت های خود و نشان دادن این مهارت ها دارند. بدین سبب، یک کودک پنج ساله ممکن است از داشتن اسباب بازی هایی همانند میز کار به همراه ابزار های واقعی ، کارت های بازی، بازی های جدولی، و باز یهای صفحه ای همراه با تاس استقبال کند(مانند سرزمین آبنبات، منچ و مار پله، لوتو، دبنا).  ویژگی های لازم باز یهای این سن این است که آنها باید برای موفقیت ، بیشتر از تدبیر به شانس متکی باشند.

[ شنبه 6 دی 1393 ] [ 9:56 ] [ مامانی ]

[ ]

دنیای پنج سالگی...

امشب شب تولد توست ...تولد پنج سالگی ات ...نیروانای عزیز ما ، خوشحالم که این روزهای زیبا را با انتظاری شیرین سپری میکنی و برایت آرزوی بهترین نعمت و هدیه خداوندی رو دارم ،اهورا... امید که بر لبانت همیشه لبخند بشکفد مثل این شب ها و این روزها ...تولدت هزاران بار مبارک نیروانا...دنیای پنج سالگی ات زیبا

بوسبغلمحبت

 

 

این هم بهانه ای شیرین برای شروع دوباره!آرام

این روزها شاید کمتر فرصت نوشتن از تو را دارم ، یا شاید هم فرصت نداشتن بهانه است انگار نمیدانم چرا نمی نویسم ، یا تنها برای دل خودم مینویسم! اما خیلی چیزها بود آن روزها و این روزها که شاید نوشتنش هم خاطره ای می شد اما خب همان لحظه هم حظش را بردیم و خدا را شکر کردیم به خاطر داشتن تو ....محبت

چیزهایی که خاطرم مانده از دنیای آن روزهای تو اینکه حساس تر شدی انگار اما در عین حال خیلی متعادل تر از سه چهار سالگی ات هستی خیلی عاقلانه تر و با درک بالا از هر موقعیت و شرایطی...

تنها حس های مثبت را میخواهی و هیچ چیز منفی در دنیایت وجود ندارد ...همیشه برای آرام تر کردن هر کسی آماده ای و برای دلداری دادن ها و نوازش ها و دور کردن هر جور ناراحتی از دل دیگران پیش قدم...

نماز هایت تمام و کمال و بدون اشتباه است و عاشق نمازی و گهگداری تویی که مرا برای نماز صبحم بیدار میکنی و تویی که وقت نمازم را یادآور می شوی عشقم...

و من مانده ام از این همه عشق امید که مانا باشد ، حتما هم هست چون خودت به آن عشق رسیده ای شک ندارم ، علاقه ی وافرت به امام ها و محل شهادت و حرم هایشان هم زیاد شده و دلت میخواهد مسافر آن شهرها باشی...

دوست داشتنی بودی نیایشم ولی این روزها دوست داشتنی تر شدی چون حس میکنم راحت میتوانم با تو حرف بزنم درد دل کنم مرا درک کنی راهنمایی کنی حتی آرام کنی و ...و ....

ناراحتی هایم نا گفته بماند ، در اکثر مواردش مقصر خودم هستم من باید دنیای پنج سالگی تو را مثل همه دنیاهای قبل و بعد از این درک کنم....

این روزها تنهایی حمام رفتن را خیلی دوست داری و وقتی برای اولین بار تنها حمام رفتی و مشغول شستشوی خودت بودی و آواز میخواندی صدایم کردی که :

مامان نمیدونی چه حس خوبی دارم یه حس جالب نمیدونم چه جوری بگم؟!

گفتم حس بزرگی ؟

گفتی نه بهتر از اون....

و کلی خندیدیم

این روزها خیلی بیشتر از قبل می خندیم...آرام

 

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 10 آذر 1393 ] [ 18:28 ] [ مامانی ]

[ ]

داری بزرگ میشی عشقم !

[ چهارشنبه 23 مهر 1393 ] [ 11:35 ] [ مامانی ]

[ ]

پنج سالگیت مبارک عزیز دانه ی ما ...

سالروز تولدت بادا

فرخ ای ناز دانه ی زیبا

بار دیگر رسیده پنجم مهر

شده ای پنج ساله و پویا

میوه ی باغ زندگی هستی

خوب و سر زنده ، زیرک و رعنا

شاد و پیروز باشی و خوشحال

ای نیایش، عزیز دانه ی ما

شمع ها هم به فوت تو زیباست

کیک  و کادو ، نشان عشق و صفا

آرزومند نیک روزی تو

همه هستیم و میکنیم دعا

که رسد عمر تو به یکصد و بیست

سایه سار تو هم مام و هم بابا

روزت هر روز بهتر از دیروز

با نگاه خدای بی همتا

 

تقدیم به نیایش عزیزم

مامان جون (مامان ِ بابا)

 

 

[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 10:40 ] [ مامانی ]

[ ]

59 ماهگی تو

نمیدونم چرا این  روزا اینقدر کم فرصت اینجا اومدن رو پیدا میکنم ببخش، هم تو هم دوستای گلت...زیبا

این روزا با نقاشی های جورواجورت حسابی خوشحالم میکنی هی میکشی و هی تقدیم میکنی به مامان و بابا گفتم بابا یادم اومد چه قدر دختر بابایی شدی محبت صبح که میخواد بره باید حتما بیدار شی و ببوسیش و بگی بابا خیلی دوستت دارم مراقب خودت باش و زود برگرد....وای به روز ی که بابا بره و تو خواب باشی بهتره چیزی نگم خندونکبگذریم...

خیلی وقته که علاقه به نقاشی داری و هی میگی که کاش منو به جای کلاس ژیمناستیک کلاس نقاشی میذاشتیزبان اما خب من موافق نبودم و نیستم ولی تو بی نهایت علاقه داری به نقاشی!

از خودت طرح میزنی و ابداع میکنی و گاهی هم از روی یه شکل یا یه عروسک میکشی و گاهی هم مینویسی به نوشتن هم علاقه ات زیاده ....عدد دو و سه رو که برای اولین بار نوشتی واقعا اینجوری شده بودمتعجب ولی تو اینقدر ذوق زده بودی که هی مینوشتی و می نوشتی ........

فقط مسئله ای که هست اینه که تو هر جوری که دلت میخواد می نویسی از پایین به بالا ، از چپ به راست یا .....زیباحالا نمیدونم مهمه الان یا نه ؟ نمیدونم باید بهت بگم که اشتباهه و اگه میخوای یاد بگیری درست بنویس یا نه؟ البته مامان جون ، چند بار بهت گفته ولی تو گفتی همین جوری که من مینویسم درسته راضی البته عصبانی هم میشیسکوت خلاصه که می نویسی انگلیسی، فارسی و عدد ها رو .... و هی نقاشی میکشی و روزات اینجوری داره میگذره...

البته یه اتفاق دیگه هم این که چند روز پیش تاج اون دندونی که دو سال پیش درستش کردیم و پُر کرده بودیم و هی پر کردگیش می افتاد و هی دوباره میرفتیم پرش میکردیم شکست ..... و الان دندون B سمت چپ جاش خالیه و من ناراحت که هیچ کار نمیشه کرد تا وقتی که اصلیش در بیاد ولی تو اونقدر ناراحت نیستی اگر به قول بابایی من بتونم جلوی ابراز ناراحتی ام رو بگیرم که البته تونستم فقط امیدوارم کس دیگه ای حتی از روی دوستی و محبت یهت نگه بی دندون که میدونم حسابی شاکی و عصبانی و ناراحت میشی....خطا

بی خیال !!! سرت سلامت باشه مادربوس

خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتنت دخترکم

روزت مبارک دختر نازم

59 ماهگیت مبارک ، نفسم

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 5 شهريور 1393 ] [ 16:08 ] [ مامانی ]

[ ]

چهـــاری که منتظـــر پنـــج است !

دخترکمان این روزها خیلی انتظـــــــار میکشد ، ماه ها ، روزها حتی ساعت ها و دقیقه ها را هـــــــی میشمارد و می شمارد ...

می خواهد زودتر برسد به 5، به پنجمبن روز مهـــــر ،به 5 سالـــــه شدن ، زودتر برسد به تولدش...

روزهای کودکی  اش دارد تند تند میگذرد ...

کودکانه هایش ، مادرانه هایی برایم ساخته که با هیچ چیز قابل قیاس نیست

او بــــــزرگ میشود و بزرگ شدنش ، برایم خاطـــــره ها میسازد ،خاطره هایی تا همیشه به یاد ماندنی!

روزهایی بود که آرزویم همه این بود که زودتر بزرگ شود بـــــــزرگ تر ،بزرگ تر!

اما حالا احساس میکنم دلم میخواست کودکـــــی اش ، کودکانـــــه هایش بیـــــشتر ادامه داشته باشد...

آرزوی بزرگ این روزهایش بعد از رسیدن ِ هر چه سریع تر به روز تولدش ! هدیه ایست که خدای مهربان البته به قول خودش فرشته ی مهربان برایش در روز تولدش بیاورد ....آن هم یک خواهر !

همه آرزوهای کوچک و بزرگ ات برآورده باشد به لطف خدا...محبت

 فردا 8 شوال ، سالروز تولدت به ماه قمری ست ... تولدت مبارک عزیز دلم برای من هر روز روز تولد توئهبوس

 

 


ادامه مطلب

[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 14:16 ] [ مامانی ]

[ ]

یخی که عاشق خورشید شد ...

زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند.
تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سینه‌ی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه می‌وزید، تن یخ را سفت و محکم کرده بود. تن‌اش شفاف و بلوری شده بود.
چند روزی بود تکه‌ی یخ احساس می‌کرد چیزی تن‌اش را قلقلک می‌دهد.


یک روز آرام چشم‌هایش را باز کرد و از لابه‌لای شاخه‌های درختی که کنارش بود، نوری دید. کنجکاو شد و به درخت گفت: «کمی شاخه‌هایت را کنار می‌زنی؟»
درخت با بی‌حوصلگی شاخه‌هایش را کنار زد. تکه یخ چشمش به آفتاب افتاد.


- وای چقدر قشنگ است. چرا تا حالا او را ندیده بودم؟!
درخت گفت: « این خورشید است. من سال‌هاست او را می‌بینم.»


تکه یخ با خوش‌حالی به خورشید نگاه کرد. بعد با صدای بلند گفت: «سلام خورشید! خوش به‌حالت چقدر زیبایی! خیلی خوشحالم که تو را دیدم. دوست دارم همیشه به تو نگاه ‌کنم. من تا الان با کسی دوست نشده‌ام، تو دوست من می‌شوی؟»


خورشید صدای تکه یخ را شنید و با مهربانی گفت: «سلام، اما…»
یخ با نگرانی گفت: « اما چی؟»


خورشید گفت: « تو نباید به من نگاه کنی.» و بعد خودش را پشت لکه‌ی ابری پنهان کرد.
یخ ناراحت شد، بغض کرد و گفت: «من تو را دوست دارم، من فقط به تو نگاه می‌کنم.»


خورشید گریه‌اش را دید، دوباره گفت: «باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم، اگر من باشم تو نیستی! می‌میری، می‌‌فهمی؟»
یخ گفت: «باز هم حرف بزن، باز هم بگو، صدای تو خیلی قشنگ است! وای مثل این‌که چیزی توی دلم آب می‌شود.»


خورشید با ناراحتی گفت: « ولی تو باید زندگی کنی، تو نباید به من نگاه کنی تو نباید…»
یخ زیر لب گفت: «چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟ چه فایده که کسی را دوست داشته‌باشی؛ ولی نگاهش نکنی!»


روزها یخ به آفتاب نگاه می‌کرد. خورشید و درخت می‌دیدند که هر روز کوچک و کوچک‌تر می‌شود.
یخ لذت می‌برد؛ ولی خورشید نگران بود...
 

یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه‌ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ، جوی کوچکی جاری شده بود.
جوی کوچک مدتی رفت، توی زمین ناپدید شد.

چند روز بعد، از همان‌جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.

هر جایی که آفتاب می‌رفت، گل هم با او می‌چرخید و به او نگاه می‌کرد.
 

آفتاب‌گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است.

 

[ دوشنبه 16 تير 1393 ] [ 14:32 ] [ مامانی ]

[ ]

ای خدای مهربان...

دوستت دارم خدایا ، ای خدای مهربان

ای که هستی در وجودم ، توی قلبم مثل جان

دوست دارم زندگی را ، در هوایش زنده ام

من که خوشبختم ، سپاست میگذارم بیکران

دلخوشی هایم زیادند و برایم دلپذیر

عشق مامان ، عشق بابا ، مهر خوب دیگران

ای خدا ، با دستهای کوچکم خواهم ز تو

تا کنی شادان دل خوبان،تو از پیر و جوان

نام زیبای نیایش تا همیشه با من است

دوست دارم نام خود را در هر زمان در هر مکان

برای عشق کوچکم نیایش عزیز

مامان جون (مامانِ بابا)

 

بعضی وقتا شاکی میشدی از اینکه چرا اسمت رو نیایش گذاشتم چرا فاطمه نذاشتم ...خب علاقه داری به اسم فاطمه خیلی هم خوبه ولی اینکه اسم خودت رو دوست داشته باشی و اون احساسی که من نسبت بهش دارم رو تو هم داشته باشی خواسته ی قلبی من بوده و هست ...این شعر رو مامان جون برات سرود تا همیشه ها و در هر جایی اسمت رو دوست داشته باشی خدارو شکر خیلی خوشت اومد از شعر و البته اسم قشنگت ...

طاعات و عبادات و نیایش های همه دوستان قبول باشه ...

این روزا دلت میخواد روزه بگیری ...آخه مادر تو که همه سال روزه ای ! با این غذا خوردنت !!

اسم روزه ی کله گنجشکی که مال کودکی های ما بوده رو زیاد دوست نداری یه کمی دنبال اسم گشتی ولی آخرش هم گفتی همون روزه ی گنجشکی بهتره !

میگم مامانی تو باید خوب غذا بخوری تا بدنت قوی تر بشه و اینقدر زود مریض نشی میگی خب من وقتی روزه باشم میتونم بیشتر به تو کمک کنم آخه کمک کردن کار خیلی خوبیه!!! قربون اون دل کوچیک و مهربون و موءمنت  عزیز دلم محبت

در ادامه یه کمی عکس !!!چشمک


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 11 تير 1393 ] [ 14:23 ] [ مامانی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،