نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

به نام خالق نیایش

به بهانه ی تولدت مهربونم
این روزها که کمی با داداشی دو ساله ات درگیرم برای از شیر گرفتنش یاد خاطره های تو.میکنم صفحه های این دفتر خاطرات رو ورق میزنم و یادم میفته و گاهی میخندم و گاهی اشک گوشه چشمم جمع میشه با خودم میگم یعنی اون روزی که پسری هم هشت ساله شده من دارم به تمام این لحظات میخندم یا اشکی گوشه ی چشمم میشینه...دخترک نازم باز هم نشد که لحظه ها و روز ها رو ثبت کنم اما امروز فرق میکنه به بهانه ی تولد تو اومدم تا بدونی پنج مهر همیشه برام بهترین خاطره رو زنده میکنه و برام چه قدر ارزشمنده و عزیز نازنینم دوستت دارم و آرزوم سلامتی و سربلندی توئه
تولد تو و داداشی رو هم به مناسبت شب عید غدیر و هم یازدهمین سالگرد ازدواجمون هفده شهریور گرفتیم و خوشحالم که خوشحالتون کردیم





[ چهارشنبه 5 مهر 1396 ] [ 10:52 ] [ مامانی ]

[ ]

از عشق بخون و از مهر بنویس...
از روزی که مدرسه تموم شد و جشن الفبا برگزار هم دلتنگ بودی برای دوستان و مدرسه هم خوشحال که دیگه نمیخواد صبح زود بیدار شی و کلی مشق بنویسی

همون روز جشن الفبا خیلی اصرار داشتی منم بیام مدرسه با اینکه غیر از نماینده کلاس مادرای دیگه قرار نبود بیان که البته دو سه نفر بازم برای کمک اومدن...منم کیک سفارش دادم و آوردم مدرسه
بابایی لطف کرد و اون روز رو مرخصی گرفت تا داداشی رو نگه داره و ما توی کلاس جشن کوچولویی برپا کنیم برای شما عشقا
به سلامتی تموم شد اما من همچنان دغدغه ی مدرسه داشتم برات از مدیر مدرسه و کادرش کمی ناراحت و دلگیر و دلخور بودم از معلم کم و بیش انتظارات بیشتری داشتم ....از معاون فرهنگی خیلی بیشتر ....
بگذریم تصمیم گرفتم بریم اداره و راهنمایی بخواهیم برای مدرسه ی بهتر
که البته قطعا دیگه دولتی نبود چون مدارس دولتی همه مثل همه تقریبا و توی محدوده ی ما این یکی بهتر بود پس رفتیم سراغ غیر انتفاعی ها که رسیدیم به مورد جدیدی که سبک و سیاق متفاوتی داشت ....پیشرو ....امیدوارم از همه لحاظ مدرسه ی خوبی باشه برات و توش واقعا آروم و شاد باشی به امید خدا
سمت راست آیلین هم میزی ت و آتنا بهترین دوستت که آخرش هم موفق نشدین کنار هم بشینین توی کلاس توی یک.میز به خاطر قد








سه خرداد 96
از روزی که دیگه میتونی کامل بخونی دلت میخواست بری حرم و میگفتی دوست دارم زیارت نامه رو خودم بخونم ️عزیزکم با اون دل پاک ات همیشه دعامون کن


شش خرداد 96

[ سه شنبه 16 خرداد 1396 ] [ 15:58 ] [ مامانی ]

[ ]

به روایت تصویر2

 


فروردین 96


16 اردیبهشت 96
دوازدهمین سالگرد ازدواج






اردیبهشت 96

[ سه شنبه 16 خرداد 1396 ] [ 14:07 ] [ مامانی ]

[ ]

به روایت تصویر 1


یلدای نود و پنج






زمستان نود و پنج

[ سه شنبه 16 خرداد 1396 ] [ 14:01 ] [ مامانی ]

[ ]

کاش...

 


این روزا که نه کل این یک سال کاش کاش گفتنت تمومی نداشت...
الان درست یک ساله که کوچ کردیم...
از شهر کوچک مون گلبهار از خونه ی حیاط دارمون از باغچه و گل و درختی که تو عاشقشون بودی از گلخونه و باغ کوچکمون....
اینطوریه دیگه نباید دلبسته بود اما واقعا خداحافظی از خونه و حیاط و کوچه باغ و گلخونه ای که ما ده سال و تو دخترک با احساس مون شش سال توش خاطره ساختیم ، سخت بود سخت بود ....
این روزای تابستون میگی کاش خونه ی خودمون بودیم الان کاش حیاط داشتیم کاش همون حیاط قشنگ خودمون الان بود و من و امیرعلی از صبح تا شب بازی میکردیم و به تو کاری نداشتیم کاش میتونستم مثل گلبهار برم تو کوچه با دوستام بازی کنم کاش کاش کاش...
قبول داری که اینجا یعنی توی مشهد امکانات بهتر و بیشتره و از خیلی لحاظ راحت تر شدیم ولی بازم ته دلت خونه ی حیاط دار و شهر کوچیک و خوش آب و هوایی مثل گلبهار رو به این همه امکانات ترجیح میدی از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون منم همین طورم دقیقا و واقعا دلتنگم دلتنگ تک تک روزهای اون ده سال

[ سه شنبه 16 خرداد 1396 ] [ 0:26 ] [ مامانی ]

[ ]

خاطرات ...


از اولین تجربه ی مدرسه رفتن تا اولین جمله نویسی معروف کلاس اولی ها تا جشن یلدا و سلفی گرفتن دهه هشتادی ها همه در یک قاب

[ سه شنبه 16 خرداد 1396 ] [ 0:13 ] [ مامانی ]

[ ]

تو دختر کوچولوی خودمی😊

از روزی که داداشی دنیا اومد که در آستانه ی شش سالگی بودی تا الان به طرز عجیبی یک دفعه بزرگ شدی خیلی رفتار های خانومانه ای داشتی که کم و بیش همه بهش اعتراف میکردن گرچه که از همون بچگی از سن خودت جلو تر بودی ولی انگار شش سالگی تو که همزمان با خواهر شدنت بود و بعد هم هفت سالگی و مدرسه حسابی پخته ترت کرده بود
گهگاهی از این موضوع خوشحال بودم و به خودم می بالیدم گاهی هم غصه دار میشدم وقتی میدیدم دیگه اونجوری بچگی نمیکنی بازی نمیکنی همش فکرت درگیر مسائلی بود که شاید از دید من زود بود که بهش بپردازی ولی تو با علاقه ی خاصی دنبال میکردی و پیگیر بودی مثل آشنا یی با پیامبر و امامان مون مخصوصا حضرت فاطمه س که خیلی به این همه عشقت نسبت به ایشون غبطه میخورم
تو رو به خودشون می‌سپارم و مطمئنم عاقبت به خیر میشی عشقم

[ سه شنبه 16 خرداد 1396 ] [ 0:00 ] [ مامانی ]

[ ]

شکوفه های پاییزی !




جشن شکوفه ها شهریور 95

[ دوشنبه 15 خرداد 1396 ] [ 23:50 ] [ مامانی ]

[ ]

شکوفه ی قشنگم عاشقتم
آخرین باری که وبلاگ رو به روز کردم 28 شهریور پارسال بود و الان چه قدر زیاد میگذره از اون موقع
اینجوری چه قدر سخت میشه از اون روزا گفت ولی سعی ام رو میکنم
روز جشن شکوفه ها بود و تو خیلی خیلی منتظر بودی و مشتاق
خیلی مدرسه رفتن رو دوست داشتی و براش لحظه شماری میکردی
اما متاسفانه همون روز اول مدرسه انگار خیلی تو ذوقت خورده بود و میگفتی تصورم از مدرسه چیز دیگه ای بود
اما به هر حال روز جشن شکوفه ها با اینکه جشن خاصی هم براتون نگرفتن چون مدرسه دولتی بود! اما خب حست خوب بود ولی اولین روز مدرسه که سه مهر بود زیاد بهت خوش نگذشته بود
روز پنج مهر که تولدت بود با یه جعبه شیرینی اومدم و تو هم بین دوستات پخش کردی و اونا هم تولد مبارک خوندن و یه کمی حال و هوا ت بهتر شد....
اما خب تجربه های جدید و متفاوتی کسب کردی در طول این یک سال مدرسه
بچه های متفاوتی دیدی برخوردهای جور واجور معلم و ناظم و مدیر...
تجربه ی خرید کردن از بوفه ی مدرسه با اون صف همیشه شلوغش و اون کلاس بالایی های بدجنس!
تجربه ی بازیافت بردن و کارت امتیازهاش و در نهایت یه دست بند و تل به انتخاب خودت به عنوان جایزه ی بازیافت هایی که بردی...
و خیلی خیلی تجربه ها و خاطرات ریز و درشت و تلخ و شیرینی که الان شاید هم حافظه ام یاری نکنه و هم دیگه از صرافت بیانش افتادمولی در کل خوشحالم که صبوری که قوی هستی که خوش فکری که مهربوووووونی خیلی زیاد

[ دوشنبه 15 خرداد 1396 ] [ 23:32 ] [ مامانی ]

[ ]

وبلاگت رو دوست دارم...
بازم نتونستم به قولم عمل کنم و خاطرات رو مرتب بنویسم و وبلاگت رو به روز کنم هر چند که گهگاهی یادداشتی برمیدارم ولی هیچ جا و هیچ چیز این وبلاگ نمیشه
میخواستم از خاطره ی اولین روز مدرسه بگم از روز جشن شکوفه ها که اینقدر نشد بنویسم که سال تحصیلی تموم شد با همه خوبی ها و بدی هاش و خاطره هاش و برای سال آینده هم مدرسه ات رو عوض میکنم....
اما سعی میکنم خلاصه ای از خاطرات مپن رو بنویسم که یادگاری بمونه
وبلاگ رو به بقیه ی فضاهای مجازی ترجیح میدم شاید همون فضاها مثل اینستاگرام از وبلاگ دورم کرد و البته دسترسی آسون تر اون ها مزید بر علت بود....
الان ربات نی نی وبلاگ رو استفاده میکنم امیدوارم خوب باشه و بتونم باهاش ادامه بدم نوشتن از خاطرات مون رو

[ دوشنبه 15 خرداد 1396 ] [ 23:18 ] [ مامانی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،