نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

به نام خالق نیایش

داری بزرگ میشی عشقم !

[ چهارشنبه 23 مهر 1393 ] [ 11:35 ] [ مامانی ]

[ ]

پنج سالگیت مبارک عزیز دانه ی ما ...

سالروز تولدت بادا

فرخ ای ناز دانه ی زیبا

بار دیگر رسیده پنجم مهر

شده ای پنج ساله و پویا

میوه ی باغ زندگی هستی

خوب و سر زنده ، زیرک و رعنا

شاد و پیروز باشی و خوشحال

ای نیایش، عزیز دانه ی ما

شمع ها هم به فوت تو زیباست

کیک  و کادو ، نشان عشق و صفا

آرزومند نیک روزی تو

همه هستیم و میکنیم دعا

که رسد عمر تو به یکصد و بیست

سایه سار تو هم مام و هم بابا

روزت هر روز بهتر از دیروز

با نگاه خدای بی همتا

 

تقدیم به نیایش عزیزم

مامان جون (مامان ِ بابا)

 

 

[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 10:40 ] [ مامانی ]

[ ]

59 ماهگی تو

نمیدونم چرا این  روزا اینقدر کم فرصت اینجا اومدن رو پیدا میکنم ببخش، هم تو هم دوستای گلت...زیبا

این روزا با نقاشی های جورواجورت حسابی خوشحالم میکنی هی میکشی و هی تقدیم میکنی به مامان و بابا گفتم بابا یادم اومد چه قدر دختر بابایی شدی محبت صبح که میخواد بره باید حتما بیدار شی و ببوسیش و بگی بابا خیلی دوستت دارم مراقب خودت باش و زود برگرد....وای به روز ی که بابا بره و تو خواب باشی بهتره چیزی نگم خندونکبگذریم...

خیلی وقته که علاقه به نقاشی داری و هی میگی که کاش منو به جای کلاس ژیمناستیک کلاس نقاشی میذاشتیزبان اما خب من موافق نبودم و نیستم ولی تو بی نهایت علاقه داری به نقاشی!

از خودت طرح میزنی و ابداع میکنی و گاهی هم از روی یه شکل یا یه عروسک میکشی و گاهی هم مینویسی به نوشتن هم علاقه ات زیاده ....عدد دو و سه رو که برای اولین بار نوشتی واقعا اینجوری شده بودمتعجب ولی تو اینقدر ذوق زده بودی که هی مینوشتی و می نوشتی ........

فقط مسئله ای که هست اینه که تو هر جوری که دلت میخواد می نویسی از پایین به بالا ، از چپ به راست یا .....زیباحالا نمیدونم مهمه الان یا نه ؟ نمیدونم باید بهت بگم که اشتباهه و اگه میخوای یاد بگیری درست بنویس یا نه؟ البته مامان جون ، چند بار بهت گفته ولی تو گفتی همین جوری که من مینویسم درسته راضی البته عصبانی هم میشیسکوت خلاصه که می نویسی انگلیسی، فارسی و عدد ها رو .... و هی نقاشی میکشی و روزات اینجوری داره میگذره...

البته یه اتفاق دیگه هم این که چند روز پیش تاج اون دندونی که دو سال پیش درستش کردیم و پُر کرده بودیم و هی پر کردگیش می افتاد و هی دوباره میرفتیم پرش میکردیم شکست ..... و الان دندون B سمت چپ جاش خالیه و من ناراحت که هیچ کار نمیشه کرد تا وقتی که اصلیش در بیاد ولی تو اونقدر ناراحت نیستی اگر به قول بابایی من بتونم جلوی ابراز ناراحتی ام رو بگیرم که البته تونستم فقط امیدوارم کس دیگه ای حتی از روی دوستی و محبت یهت نگه بی دندون که میدونم حسابی شاکی و عصبانی و ناراحت میشی....خطا

بی خیال !!! سرت سلامت باشه مادربوس

خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتنت دخترکم

روزت مبارک دختر نازم

59 ماهگیت مبارک ، نفسم

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 5 شهريور 1393 ] [ 16:08 ] [ مامانی ]

[ ]

چهـــاری که منتظـــر پنـــج است !

دخترکمان این روزها خیلی انتظـــــــار میکشد ، ماه ها ، روزها حتی ساعت ها و دقیقه ها را هـــــــی میشمارد و می شمارد ...

می خواهد زودتر برسد به 5، به پنجمبن روز مهـــــر ،به 5 سالـــــه شدن ، زودتر برسد به تولدش...

روزهای کودکی  اش دارد تند تند میگذرد ...

کودکانه هایش ، مادرانه هایی برایم ساخته که با هیچ چیز قابل قیاس نیست

او بــــــزرگ میشود و بزرگ شدنش ، برایم خاطـــــره ها میسازد ،خاطره هایی تا همیشه به یاد ماندنی!

روزهایی بود که آرزویم همه این بود که زودتر بزرگ شود بـــــــزرگ تر ،بزرگ تر!

اما حالا احساس میکنم دلم میخواست کودکـــــی اش ، کودکانـــــه هایش بیـــــشتر ادامه داشته باشد...

آرزوی بزرگ این روزهایش بعد از رسیدن ِ هر چه سریع تر به روز تولدش ! هدیه ایست که خدای مهربان البته به قول خودش فرشته ی مهربان برایش در روز تولدش بیاورد ....آن هم یک خواهر !

همه آرزوهای کوچک و بزرگ ات برآورده باشد به لطف خدا...محبت

 فردا 8 شوال ، سالروز تولدت به ماه قمری ست ... تولدت مبارک عزیز دلم برای من هر روز روز تولد توئهبوس

 

 


ادامه مطلب

[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 14:16 ] [ مامانی ]

[ ]

یخی که عاشق خورشید شد ...

زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند.
تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سینه‌ی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه می‌وزید، تن یخ را سفت و محکم کرده بود. تن‌اش شفاف و بلوری شده بود.
چند روزی بود تکه‌ی یخ احساس می‌کرد چیزی تن‌اش را قلقلک می‌دهد.


یک روز آرام چشم‌هایش را باز کرد و از لابه‌لای شاخه‌های درختی که کنارش بود، نوری دید. کنجکاو شد و به درخت گفت: «کمی شاخه‌هایت را کنار می‌زنی؟»
درخت با بی‌حوصلگی شاخه‌هایش را کنار زد. تکه یخ چشمش به آفتاب افتاد.


- وای چقدر قشنگ است. چرا تا حالا او را ندیده بودم؟!
درخت گفت: « این خورشید است. من سال‌هاست او را می‌بینم.»


تکه یخ با خوش‌حالی به خورشید نگاه کرد. بعد با صدای بلند گفت: «سلام خورشید! خوش به‌حالت چقدر زیبایی! خیلی خوشحالم که تو را دیدم. دوست دارم همیشه به تو نگاه ‌کنم. من تا الان با کسی دوست نشده‌ام، تو دوست من می‌شوی؟»


خورشید صدای تکه یخ را شنید و با مهربانی گفت: «سلام، اما…»
یخ با نگرانی گفت: « اما چی؟»


خورشید گفت: « تو نباید به من نگاه کنی.» و بعد خودش را پشت لکه‌ی ابری پنهان کرد.
یخ ناراحت شد، بغض کرد و گفت: «من تو را دوست دارم، من فقط به تو نگاه می‌کنم.»


خورشید گریه‌اش را دید، دوباره گفت: «باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم، اگر من باشم تو نیستی! می‌میری، می‌‌فهمی؟»
یخ گفت: «باز هم حرف بزن، باز هم بگو، صدای تو خیلی قشنگ است! وای مثل این‌که چیزی توی دلم آب می‌شود.»


خورشید با ناراحتی گفت: « ولی تو باید زندگی کنی، تو نباید به من نگاه کنی تو نباید…»
یخ زیر لب گفت: «چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟ چه فایده که کسی را دوست داشته‌باشی؛ ولی نگاهش نکنی!»


روزها یخ به آفتاب نگاه می‌کرد. خورشید و درخت می‌دیدند که هر روز کوچک و کوچک‌تر می‌شود.
یخ لذت می‌برد؛ ولی خورشید نگران بود...
 

یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه‌ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ، جوی کوچکی جاری شده بود.
جوی کوچک مدتی رفت، توی زمین ناپدید شد.

چند روز بعد، از همان‌جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.

هر جایی که آفتاب می‌رفت، گل هم با او می‌چرخید و به او نگاه می‌کرد.
 

آفتاب‌گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است.

 

[ دوشنبه 16 تير 1393 ] [ 14:32 ] [ مامانی ]

[ ]

ای خدای مهربان...

دوستت دارم خدایا ، ای خدای مهربان

ای که هستی در وجودم ، توی قلبم مثل جان

دوست دارم زندگی را ، در هوایش زنده ام

من که خوشبختم ، سپاست میگذارم بیکران

دلخوشی هایم زیادند و برایم دلپذیر

عشق مامان ، عشق بابا ، مهر خوب دیگران

ای خدا ، با دستهای کوچکم خواهم ز تو

تا کنی شادان دل خوبان،تو از پیر و جوان

نام زیبای نیایش تا همیشه با من است

دوست دارم نام خود را در هر زمان در هر مکان

برای عشق کوچکم نیایش عزیز

مامان جون (مامانِ بابا)

 

بعضی وقتا شاکی میشدی از اینکه چرا اسمت رو نیایش گذاشتم چرا فاطمه نذاشتم ...خب علاقه داری به اسم فاطمه خیلی هم خوبه ولی اینکه اسم خودت رو دوست داشته باشی و اون احساسی که من نسبت بهش دارم رو تو هم داشته باشی خواسته ی قلبی من بوده و هست ...این شعر رو مامان جون برات سرود تا همیشه ها و در هر جایی اسمت رو دوست داشته باشی خدارو شکر خیلی خوشت اومد از شعر و البته اسم قشنگت ...

طاعات و عبادات و نیایش های همه دوستان قبول باشه ...

این روزا دلت میخواد روزه بگیری ...آخه مادر تو که همه سال روزه ای ! با این غذا خوردنت !!

اسم روزه ی کله گنجشکی که مال کودکی های ما بوده رو زیاد دوست نداری یه کمی دنبال اسم گشتی ولی آخرش هم گفتی همون روزه ی گنجشکی بهتره !

میگم مامانی تو باید خوب غذا بخوری تا بدنت قوی تر بشه و اینقدر زود مریض نشی میگی خب من وقتی روزه باشم میتونم بیشتر به تو کمک کنم آخه کمک کردن کار خیلی خوبیه!!! قربون اون دل کوچیک و مهربون و موءمنت  عزیز دلم محبت

در ادامه یه کمی عکس !!!چشمک


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 11 تير 1393 ] [ 14:23 ] [ مامانی ]

[ ]

خوشحـــــالم...

خوشحالی ، خریدن یک بادکنک جدید است

خوشحالی یک قاشق پر از ژله است

خوشحالی سواری با یک قطار بخار قدیمی است

خوشحالی پشت سر هم نخودی خندیدن است

خوشحالی بالا رفتن از درختی است که دوست داریم

وای نگاه کن رو دستم یک کفش دوزک نشسته این یعنی خوشحالی !

خوشحالی بازی با بهترین دوستم است

خوشحالی احساس کردن باد ، لابه لای موهایم است وقتی که دارم تا جایی که میتوانم با سرعت دوچرخه سواری میکنم...

خوشحالی باباست ، وقتی با من بازی میکند

خوشحالی محکم بغل کردن مامان است

خوشحالی انتخاب چیزی برای هدیه دادن است !

خوشحالی ، " تولدت مبارک " گفتن به هر کسی ست که دوستش دارم ...

خوشحالی خنده است ...

من خوشحالم ، من خوشبختم ، من زنده ام ....

 

محبتخوشــــــــــحالی داشتن یه خاله است که میتونم محــــــــــــکم بغلش کنم و بگم تولدت مبـــــــــــــــارک بغلبهترین خاله ی دنیا خیـــــــــــــلی خیلی دوستت دارم محبت

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 0:00 ] [ مامانی ]

[ ]

عیدتون مبارک

چقدر پنجره را بي‌بهار بگذاري *** و يا نيايي و چشم انتظار بگذاري

مگر قرار نشد شيشه‌اي از آن مي ناب *** براي روز مبادا كنار بگذاري

بيا كه روز مباداي ما رسيد از راه *** كه گفته است كه ما را خمار بگذاري

گمان كنم تو هم اي گل بدت نمي‌آيد *** هميشه سر به سر روزگار بگذاري

نيايي و همه‌ي سر رسيدهامان را *** مدام چشم به راه بهار بگذاري

به پاي بوس تو خون دانه مي‌كنيم و رواست *** كه نام ديگر ما را انار بگذاري

گمان كنم وسط كوچه‌ي دوازدهم *** قرار بود با ما قرار بگذاري

چراغ بر كف و روشن بيا، مگر داغي *** به جان اين شب دنباله دار بگذاري

 

وقتی فهمیدی فردا تولد امام زمانه

از خوشحالی جیغی کشیدی و گفتی یعنی فردا دیگه امام زمان میاد ؟بغل

هر بار که اینو می پرسی تو دلم خالی میشه یعنی واقعا آماده ایم برای اومدنش ؟!

-نمیدونم عزیزکم خدا کنه زودتر بیاد

رفتی تو خودت و بازم به قول خودت دلت گرفتغمگین

-گفتم روز تولد که میدونی چه روزیه مامان ؟!یعنی روز یکه یه نفر به دنیا میاد دیگهمحبت

گفتی پس براش کیک بگیریم و شمع بگیریم بادکنک بگیریم راستی امام زمان چند سالشه شمع چند رو باید بگیریم؟زیبا

قربون مهربونیت جشن تولد امام زمان یه شکل دیگه است حتما میریم با هم جشن تولدش تا بیشتر بهت خوش بگذره و برای اومدنش هم دعا کنیمتنظر

(رفتیم بیرون و جشن و شادی دیدی و شیرینی و شکلات و شربت خوردی و نقاشی کشیدی از امام زمان و جایزه گرفتی و بهت خوش گذشت یه جا دیدی برای امام زمان دلنوشته می نویسن گفتی اینجا مامان و باباها دارن نقاشی میکنن ؟ گفتم نه هر چی دوست دارن برای امام زمان توی یه نامه مینویسن تو هم دوست داشتی بنویسی) :

گفتی بنویس: دوستت دارم امام زمان دلم برات تنگ شده نمیدونم دیگه چی باید بگم ... آها آها ، پس کــــــــــی میای؟؟متنظر

 

"اللهم عجل لولیک الفرج"

 

 

[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] [ 21:00 ] [ مامانی ]

[ ]

یه لبخند ، مهمان ما باشید !

توی خواب و بیداری بودی که شنیدم داری میگی :یه پیامک بزن یه پیامک پـــ یا مـــ ک ...

گفتم به کی مامان ؟ گفتی اِاِاِاِ یه پیامک بزنزیبا

خنده ام گرفته بود خیلی جالب بود میدونی من هنوز راحت نمیتونم بگم پیامک ولی برای تو اس ام اس زیاد معنی نداره همون پیامک !زبان

یاد حرف استادم افتادم یه بار تو کلاس گفت نگید هلی کوپتر عادت کنید بگید بالگرد ...

پس فردا جلوی بچه تون بگید هلی کوپتر بهتون میخنده و میگه : بگو بالگـــَرد بی کلاس بازی در نیار مامان !خندونک


نمیدونم شماها به یه برش هلالی از هندونه  چی میگید؟!

اما نیایش میگه یه لبخند !آرام

یه لبخند هندونه بهم بدهبوس


هنوزم که هنوزه وقتی شب بعد از یکی دو ساعت با هم حرف زدن و قصه و لالایی خوندن و پیشت موندن ! خوابت میبره هنوز یه ساعت نشده که من رفتم بیدار میشی و بدو بدو میای تو اتاق ما که مامان کجا رفتی من هنوز خوابم نبرده بوددددددددددددددگریه

بهت میگم آخه چی میشه که بیدار میشی آخه چرا بیدار میشی؟!!!!!!!!!!!سوال

میگی آخه میدونی من شبا خوابه جوراب بد بو میبینم از خواب بیدار میشمتعجب


در ادامه ...

عکس ...زیبا


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 16:40 ] [ مامانی ]

[ ]

آخرین روز ...


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همون قبلی ...



ادامه مطلب

[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 19:09 ] [ مامانی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،