نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

به نام خالق نیایش

تولدت مبارک دخترم....

شش سال پیش بود یکشنبه ای که پنج مهر بود روزی که تو قدم گذاشتی تو دنیای ما تولدت مبارک پنجه ی آفتابم... امسال که تولدت با حضور داداشی رنگ و بوی دیگه ای گرفته خدا رو بیشتر از همیشه شاکرم به خاطر مهر و لطف همیشگیش ، به خاطر نعمت هاش،به خاطر حضور همه شما عزیزانم در کنارم.... چون دوست داشتم توی همین روز برات بنویسم به همین مختصر بسنده میکنم تا فرصت مناسبی پیدا کنم برای گذاشتن عکس و نوشتن های بیشتر از شما عزیزای دلم
5 مهر 1394

پنج سالگیت مبارک عزیز دانه ی ما ...

سالروز تولدت بادا فرخ ای ناز دانه ی زیبا بار دیگر رسیده پنجم مهر شده ای پنج ساله و پویا میوه ی باغ زندگی هستی خوب و سر زنده ، زیرک و رعنا شاد و پیروز باشی و خوشحال ای نیایش، عزیز دانه ی ما شمع ها هم به فوت تو زیباست کیک  و کادو ، نشان عشق و صفا آرزومند نیک روزی تو همه هستیم و میکنیم دعا که رسد عمر تو به یکصد و بیست سایه سار تو هم مام و هم بابا روزت هر روز بهتر از دیروز با نگاه خدای بی همتا   تقدیم به نیایش عزیزم مامان جون (مامان ِ بابا)     ...
5 مهر 1393

روز تولد تو

تو کیستی که مرا مادر خواهی خواند...  وتاجی از افتخار بر سرم خواهی گذاشت  که بس ستودنی است تو نیایش منی عزیزکم از روزی که قدم های کوچولوت رو تو دنیای من گذاشتی و اومدی تا خودت دنیا رو تجربه کنی همه چی تو زندگی من عوض شد دنیام رنگ و بوی دیگه ای گرفت همه لحظه هام بوی خوب خوشبختی گرفت من خوشبخت بودم ولی اومدن تو، آرامش و معنی دیگه ای به زندگی من داد... تو منو بزرگ کردی، تو منو مادر کردی و من تا ابد مدیون تو و ممنون خدای توام... پنجمین روز از پاییز قشنگ که توی تقویم ما  روز تولد تو نام گرفت ... برای من شد یک روز خیلی خیلی عزیز و دوست داشتنی و به ی...
2 مهر 1390

پیله ات را بگشا ...تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

نو گل باغ زندگی من و بابایی نیایش روز یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۲۵ً در شهر مشهد مقدس در بیمارستان سینا تحت نظر خانم دکتر پور جواد چشم به جهان گشود و رنگ تازه ای به زندگی ما زد و طعم شیرین مادر و پدر شدن را به ما چشاند... لمس بودنت مبارک گل من.      گل ناز من،  قرار بود ۲۰ مهر ۸۸ به دنیا بیای . شمارش معکوس شروع شده بود واسه تولدت ،که روز ۴ مهر مامانی رفت دکتر و دکتر گفت فردا بیا واسه عمل خیلی شوکه شده بودم اصلا باورم نمیشد نمیدونستم خوشحالم یا ناراحت ؟شایدم نگران بودم آره اون شب اصلا خوابم نمیبرد ولی بابایی وقتی فهمید خیلی خوشحال شد خیلی زیا...
29 فروردين 1390
1