نیایش قشنگ ترین بهانه زندگی

این روزها که میگذرد...

روزها و شب ها دارن پشت سر هم میگذرن...چه قدر دلتنگ اینجا بودم و هستم ....دلتنگ نوشتن ، دلتنگ دوستای وبلاگی ،دلتنگ نوشتن از لحظه لحظه ی خاطره های ریز و درشت و عکسای جور واجور... دلم میخواد بنویسم ولی هر چی فکر میکنم میبینم چه قدر جا موندم از تموم ِ لحظه هایی که می شد ثبتشون کنم و نشد و نکردم!! دلایل مختلفی داشت ! ولی بدون ، دخترکم تمام لحظه های قشنگی که با هم داشتیم توی این روزهایی که گذشت توی خاطرم برای همیشه موندگاره و البته خب روزهایی هم بود که خستگی و ناراحتی و نگرانی و غصه داشتیم که فراموش بشه بهتره ! خیلی چیزهایی بود که دلم میخواست مثل اون موقع ها تند و تند بیام و برات اینجا ثبتشون کنم ببخش که نشد ولی خب کلی عکس داریم که ب...
22 مرداد 1394

شکر نعمت نعمتت افزون کند !

فکر میکنم هفت بهمن ماه بود که صبح بیدار شدیم و دیدیم برف اومده برای تو که آرزوی برف داشتی روز خوبی بود و کلی ذوق زده شدی خب خدا رو شکر که همین قدر برف کم هم اومد ولی واقعا دلم بیشتر تنگ شد برای اون سالهایی که چه برف هایی نمی اومد ! یادمه سال 86 بود اگه اشتباه نکنم خونه مامانم بودم و شب اونجا خوابیده بودم چون صبح دانشگاه داشتم و امتحان فکر کنم ، صبح که بیدار شدم و در رو باز کردم به قدم برف پشت در جمع شده بود چون برف با باد همراه بود و خونه های ویلایی هم معمولا اینطوری میشه برای خودمونم توی سالهای بعد ترش این مدل اتفاقا افتاده بود ولی کو دیگه برفـــــــــــــ  خدایا .... بگذریم  ... رفتیم با هم یه کم برف بازی که اون آ...
23 بهمن 1393

مگه میشه باشی و تنها بمونم ....

این روزای زمستونی مون ، که غیر از بلندی شباش و کوتاهی روزاش ، آنچنان شباهتی به زمستون هم نداره ، رو بیشتر با هم میگذرونیم...غیر از سه یا چهار ساعتی که شاید هر روز توی مهد بگذرونی اونم به میل و خواست خودت بقیه لحظه های یه روز رو با همیم ... عاشق عکاسی کردنی این روزا ...یعنی واقعا چیزی نیست که دوست نداشته باشی ازش عکس بگیری و من نمیدونم اصلا چه جوری باید این حست رو توصیف کنم ...  البته بابا میگه خب وقتی مامان ِبچه مدام در حال عکس گرفتن از بچه و کاراش باشه اونم دلش میخواد از چیزایی که براش مهمه عکس بگیره دیگه ...خب راست میگه دیگه منم باید به اون چیزایی که برای تو مهم و جالبه احترام بذارم !حالا میخواد یه پر نارنگی کوچولو باشه ی...
4 بهمن 1393

دنیای پنج سالگی...

امشب شب تولد توست ...تولد پنج سالگی ات ... نیروانای عزیز ما ، خوشحالم که این روزهای زیبا را با انتظاری شیرین سپری میکنی و برایت آرزوی بهترین نعمت و هدیه خداوندی رو دارم ،اهورا... امید که بر لبانت همیشه لبخند بشکفد مثل این شب ها و این روزها ... تولدت هزاران بار مبارک نیروانا...دنیای پنج سالگی ات زیبا     این هم بهانه ای شیرین برای شروع دوباره! این روزها شاید کمتر فرصت نوشتن از تو را دارم ، یا شاید هم فرصت نداشتن بهانه است انگار نمیدانم چرا نمی نویسم ، یا تنها برای دل خودم مینویسم! اما خیلی چیزها بود آن روزها و این روزها که شاید نوشتنش هم خاطره ای می شد اما خب همان لحظه هم حظش را بردیم و خدا را شکر کردیم به...
10 آذر 1393

سمفونی نیایش !!!

کااااااااااااااشکـــــــــــی کا کا کاااااااااااشکـــی زنبااااااااااااااار ، زنبااااااااااااااااااار کَ کَ کَــــــــرِت کَ کَ کَــــــــرِت (carrot) دووووووووووووووووووووووست دااااااااشت .... آ آ آ آ  !!!!!!!!!!!!!   همین جا تو اتاقت هستم و دارم وبگردی میکنم که صدای آوازت توجهم رو جلب میکنه نگات میکنم داری با ادای خاصی میخونی با یه حرکات دست و چشم جالب و با مزه و تموم که میشه دستت رو روی سینه ات میذاری و میگی خیلی ممنان خیلی ممنان !!!! نتونستم چیزی نگم ! گفتم عزززززززززززیزززززززززززززززززززم قربونت برم چی میخوندی به منم میگی ؟  گفتی آخه میدونی من عادت دارم قبل از...
31 ارديبهشت 1393
1233 10 10 ادامه مطلب

این روزا....

این روزا... از کجای این روزا شروع کنم؟ چند وقته هی میخوام بیام بنویسم نمیذاری که! یک بارم داشتم مینوشتم که سیستم رو خاموش کردی و ... ـــمیگم این نی نی وبلاگ این همه امکانات خوب گذاشته خوب یه save هم میگرفت از مطالب حین نوشتن چی میشد خووو ـــ  وقتی دیدی چهره ام رفت تو هم با ناراحتی گفتی مگه کار داشتی هنوز؟! منم دیدم خودت متوجه شدی هیچی نگفتم و بغلت کردم تو هم گفتی آخه تو با من بازی نمیکنی - آخه جان مادر تو که سیر بازی نمیشی فدات شم میدونم حق با توئه چه کار کنم با اینکه صبح تا ظهر مهد میری ولی بازم بهانه میگیری وقتی خونه هستی و میگی کاش مهد بعداز ظهر ها هم باز بود! نمیدونم یعنی واقعا من وقت برات کم میذ...
26 ارديبهشت 1393

خدا نگهدار !

جشن خداحافظی مهدتون 20 خرداد برگزار شد ! خوب بود فقط چون ساعت 3 ظهر تا 7 و نیم طول کشید همتون بیشتر اوقاتش خواب بودین و بی حال!!!!تازه 8 شب تا 11 شب که جشن پیش دبستانی 2 بود که فارغ التحصیل میشدن از مهد کودک!!!! خیلی منتظر این جشن بودی به خاطر نمایش خاله قزی که عروس میشد اما.... اما خب غیبت های زیادت باعث شد که نتونن نقش عروس رو بهت بدن و ... بذار با عکس ها بگم از اون روز خوب ...البته اینم بگم که عکس هام اصلا کیفیت ندایه چون هم نورش خوب نبود اونجا هم فاصله ام تقریبا زیاد بود و با زوم گرفتم ببخش اگه خوب نیس دیگه من که خودم کیف میکنم میبینم خب در کل مهد رفتن امسالت ، بیشتر از اینکه جنبه ی آموزشی داشته باشه باعث شد چون با بچه های زیاد...
22 خرداد 1392

یلدایی که تموم نمیشه!!

میگن شب یلدا بلند ترین شب ساله ...این شب برای ما هم امسال حســـــــابی طـــــــولانی شد...چند روز قبل از شب یلدا که با مراسم مهد کودک به استقبالش رفتیم( هم روزی که عکس گرفتید هم روز جشنتون) و شب یلدا هم که خونه ی مامان جون (مامان من )بودیم و آخر شب هم رفتیم فرودگاه دنبال اون یکی مامان جون و فردا شبش یعنی شب دوم زمسیتون هم دوباره یلدا گرفتیم که دور هم باشیم با اونا هم ....و دومین شب زمستون یعنی 2 دی هم خیلی اتفاقی و بدون برنامه ی قبلی سر از کلوپ پاندا یا همون مهد کودک پاندایی در آوردیم ...و اونجا هم هنوز بساط شب یلدا به راه بود و خیلی هم قشنگ درست کرده بودن و شب خوب دیگه ای برامون رقم خورد ....خدایا شکرت غیر از یکی دوتا عکس بقی...
4 دی 1391

پاییزه پاییزه!

چند عکس تابستونی با یه شعر پاییزی تقدیم به همه دوستای بهاری ا ین عکس ها از تابستون جامونده بود نمیدونم چرا یادم رفته بود از خاله بگیرم خاله جون دستت درد نکنه بابت عکس ها مخصوصا آخریش میدونی دارم فکر میکنم نیایش اگه ببینه میگه حالا خاله این لحظه رو شکار کرده تو دیگه چرا در معرض دید عموم گذاشتی نه؟ نمیدونم چه حسی بهتون منتقل میشه با دیدن این عکس ولی من کلی خندیدم با اینکه قبلا یعنی همون موقع بهم نشون داده بودی آبجی اما الان که دیدم کلی خندیدم دوباره و خواستم که همین الان بذارمش در واقع بهانه ی خوبی شد برای آپ کردن ممنون چند روز پیش که نیایش از مهد اومده بود خونه داشت انگشت تو بینی اش می کرد بهش گفتم د...
28 آبان 1391

خوشحالم که خوشحالی

این روزا داره بهت خوش می گذره... . . . الان سه روز از مهد رفتنت میگذره و خوشحالی... وقتی دارم به روز اول فکر میکنم یه کم خنده ام میگیره به حال خودم ، هیچکی غیر از خودم نمیدونه چه شکلی شده بودم! روزاول که اومدم دنبالت نمیخواستی بیای هنوز دوست داشتی بازی کنی روز دوم یه کمی دیرتر اومدم ....وقتی منو دیدی پریدی تو بغلم و یه کم هم بغض کرده بودی و گفتی مامان نگرانت شده بودم با خودم گفتم یعنی واقعا چند دقیقه دیرتر اومدنم رو حس کردی؟ از زهره جون که پرسیدم گفت یه ده دقیقه ای هست که میگه نگران مامانم هستم! گفتم امروز بهش که اگه منو خواست هیچ مسئله نیست اولین بار که گفت بهم خبر بدین ،بیام ولی کلا فکر میکنم سه ساعت بیشتر دوست...
3 مهر 1391