فروردین 90
امسال عید یکم تنها تر از قبل بودیم ،مامان جون اینا(مامان من) و خاله اینا رفتن سفر و ما نتونستیم بریم به خاطر کار بابا و البته چیزای دیگه که برات نوشتم تو دفتر خاطراتت همون موقع،البته مامان و بابای بابایی بودن و با هم یه سفر یه روزه رفتیم و خیلی خوش گذشت ولی در کل عید نوروز امسال خیلی سخت و دیر گذشت ... وقتی روز 12 فروردین مامان جون اینا اومده بودن واقعا دلم براشون خیلی تنگ شده بود و دیگه داشت گریه ام می گرفت هیچ وقت اینقدر مدت طولانی نشده بود مامانم رو نبینم بگذریم روز 5 فروردین90 که 18 ماهت هم تموم میشد رفتیم با هم تا نیشابور ، هوا خیلی خوب بود و با مامان جون و بابای بابایی رفتیم و خوش گذ...










