بهشت رضا
عزیزم امروز سالروز فوت خاله منه، تنها خاله ام، خاله ای که شاید جز یکی دو خاطره چیزی ازش یادم نباشه ، خاله ای که خیلی دوسش داشتم و اونم منو خیلی دوست داشت خیلی مهربون بود خیلی، وقتی که 4 سالم بود اون رفت بهشت ، انگار این دنیا برای روح بزرگش خیلی کوچک بود وقتی که رفت 30 سال بیشتر نداشت و از شهادت شوهرش هم خبر نداشت خیلی ساده رفت ....خیلی........ وقتی به عنوان معلم ، بچه های مدرسه رو به اردو میبره ظاهرا توی راه یه جایی پیاده میشه چیزی بخره که موقع سوار شدن به اتوبوس، راننده هواسش نبوده و در حالی که خاله هنوز سوار نشده راه میفته و اونم میفته پایین و ضربه مغزی میشه به همین راحتی..... بیچاره اون بچه ها ........م...
وبلاگ نیایش یک ماهه شد...!
عزیزکم امروز دقیقا یک ماه از درست کردن این وبلاگ برای تو میگذره... دست خاله جون درد نکنه که پیشنهاد این کار رو داد ممنون خاله مهربون... هر چند که من خاطره های زندگی با تو رو لحظه به لحظه از روزی که فهمیدم تو درون منی تا به دنیا اومدنت و ......تا یک ساله و نیمه شدنت ، همه رو مینوشتم برات تو سر رسید های هر سال که برای تو میگرفتم ،ولی خوب اینجا حال و هوای خاص خودش رو داره.!.. یک ماه پیش فکر نمیکردم بتونم خودم رو به این روز برسونم که هر روز رو تو تاریخ خودش برات بنویسم اینجا ولی خدا رو شکر تونستم تا جایی که میشد همه چی رو اینجا هم برات ثبت کردم تا الان فکر میکنم 62 تا پست ...
تقدیم به خدای مهربونم
هر روز، روز نیایش من است ... هر روز با تمام وجودم خدا را شکر میکنم .. خدا را شکر میکنم برای همیشه ها ... خدا را شکر میکنم که کاری نکردم که "مبادا " از من برنجد . خدا را شکر میکنم که در " روز مبادای من " تنها نیستم . خدا را شکر میکنم که برایم " کمکی در روز مبادا " در نظر گرفته . خدا را شکر میکنم که خودش ، هوای آسمان مرا دارد.!! خدا را شکر میکنم برای نداشته هایم. خدا را شکر میکنم برای داشته هایی که به زور به من داد. خدا را شکر میکنم برای داشتن هایی که از من به زور گرفت . خدا را ...
بازم عکس ...
این عکس ها مربوط به دیروزه که رفته بودیم خونه مامان جون (مامان من) و تو همش میخواستی آب بازی کنی میرفتی تو تراس و شیر آب رو باز میکردی هر جا شیر آب میبینی میگی با ......با یعنی بازش کن ولی این دفعه خودت بازش کردی دوست داری همش خودتو خیس کنی و از شیر آب بخوری هندونه ات رو هم هی میگرفتی زیر شیر آب بعد میخوردیش... بعدشم مامان جون یه تشت آب گذاشت جلوت تا اینقدر خودتو خیس کنی تا خسته بشی......... خیلی قام قام کردن دوست داری تا بابایی میاد بدو بدو میری جلوی در میگی بابا ،قان قان، دَدَ قربون قان قان گفتنت بشم من همیشه تو ماشینم که هستی هی میخوای بری رو پای ...
قصه ی شب
نازنینم ،قشنگم ،مهربونم دیشب یه اتفاق جالب افتاد که من کلی ذوق کردم اونم این بود که بهت گفتم بیا برات قصه بگم بخوابی و تو در حالی خوابیدی که سرت رو گذاشته بودی رو سینه من رو قلبم و منم داشتم برات قصه میگفتم قصه شنگول و منگول خیلی برام جالب بود که ساکت و آروم داشتی گوش میکردی و بعدشم خوابت برد الهی من فدات شم مامانی آخه بیشتر اوقات با شیر خوردن در حالی که سینه مامانی رو محکم تو دهنت گرفتی، میخوابی البته فکر کنم چون دیشب رفته بودیم بیرون و پارک و این ور و اون ور حسابی خسته شده بودی ولی جالبش اینجا بود که وقتی داشتم برات قصه میگفتم یه کلمه هم حرف نزدی و خوابیدی البته یه چیزی هم بگم که بابایی ات زود تر از تو با قصه من خوابش ب...
باغ کوچک ما(اردیبهشت 90)
دخترم عاشق طبیعته مثل مامان و باباش همش دوست داره بره بین گل ها و درخت ها .....البته کیه که هوای پاک و سرسبزی درخت ها رو دوست نداشته باشه... همش دوست داری بری بیرون دنبال پیشی و هاپو ،من نمیدونم چرا نمیترسی... جالبه ...









