اولین روز مادر
١٣ خرداد 89 مصادف با تولد حضرت فاطمه(س)و روز زن و مادر بود تا اون موقع خیلی احساس خاصی نسبت به این روز نداشتم جدا از این که همش سعی می کردیم یه جوری از مادرامون قدردانی کنیم، ولی واقعا فقط الان حس میکنم که زحمت های یه مادر هیچ جوری قابل جبران نیست و بزرگ ترین هدیه هم برا یه مادر اینه که سلامتی بچه اش و خوشبختی اونو ببینه اون روز یعنی روز مادر وقتی بابایی یه هدیه از طرف تو برام گرفت و توی یه کارت تبریک خیلی خوشگل از زبون تو برام نوشته بود واقعا خوشحال شدم و حس عجیبی داشتم ...مادر بودن نعمت بزرگیه و واژه مادر هم مقدس واقعا وقتی مادر میشیم قدر مادرامون رو می دونیم نیایش پاکم برات آرزوی خوشبختی می کنم ممنو...
بالاخره اولین دندون دخترم در اومد
24 خرداد 89 بالاخره یه سفیدی کوچولو تو لثه پایینت به چشم خورد چشم ما روشن دیروزش یه تیزی تو لثه پایینت به دست بابایی خورد و به من گفت و امروز بالاخره دندونت تشریف آوردن... عمه خیلی دوست داشت تا وقتی اون هست دندون در بیاری همش دستشو میذاشت رو لثه هاش و می گفت الهی بمیرم عمه که اینقدر درد میکشی ...خدا رو شکر مبارک باشه ولی داشتی خیلی اذیت می شدی دیگه کم مونده بود دیوار رو گاز بگیری ان شاءالله بقیه اش هم زودتر در میاد راحت میشی گلم ... امروز یعنی 18 تیر 89 متوجه شدم دومین دندونت هم داره درمیاد حالا تو فک پایینت دو تا دندون داری... ...
زود برگرد عمه جون
12 خرداد ساعت 20:20دقیقه پرواز عمه به مالزی بود تا 8 فرودگاه موندیم ولی پروازش انگار تاخیر داشت عمه هم از ما خواست بریم که تو هم اذیت نشی چون خسته شده بودی و شیر می خواستی دلمون می خواست بمونیم تا موقعی که میره ولی نشد لحظه خداحافظی لحظه خوبی نیست دل آدم می گیره ولی خب دیگه چاره چیه بالاخره باید می رفت دیگه... البته تا ما رسیدیم خونه دیگه اونم پروازش درست شد و رفت نمیدنم کی می تونه دوباره بیاد ولی خب دلمون تنگ میشه براش امیدوارم خوش باشه و موفق هر جا که هست خدا نگهدارش باشه ...
تولد بابایی مهربون
روز 6 خرداد تولد بابا مهدی بود و شب شش خرداد یه جشن کوچولوی خانوادگی گرفتیم چون عمه مینو هم بود و تولد هر سه تا مون یعنی من و بابا و عمه خرداد ماه بود و همین طور ورود تو به 9 ماهگی بود... با یه تیر چند تا نشون زدیم و خیلی خوش گذشت دست همه هم بابت کادوها درد نکنه..تو هم برا اولین بار بود که کیک تولد می خوردی کوچولوی ناز مامان..تولد هممون مبارک... ...
شکار لحظه ها توسط خاله جون
عمه جون بالاخره اومد...
امروز یعنی ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ عمه جون تو رو برا اولین بار می دید آخه تا این موقع نتونسته بود برنامه اش رو هماهنگ کنه بالاخره می خواست از مالزی بیاد یه کم دو کم که دور نبود خیلی مشتاق بودیم هممون که زودتر هم ما ببینیمش هم اون تو رو ببینه ولی از یه طرف هم نگران بودم نکنه غریبی کنی و گریه کنی و عمه تو ذوقش بخوره آخه می دونستم چه قدر دوستت داره و چه قدر منتظرته بابایی رفته بود فرودگاه دنبالش وقتی فهمیدم نزدیک خونه هستن تو رو گذاشتم تو روروئک جلوی در ورودی تا اینکه در رو باز کرد تو رو ببینه تو خونه مامان بزرگ بودیم اونم خیلی دلتنگ بود و وقتی عمه اومد نتونست طاقت بیاره و رفت جلوی در استقبالش پس با این حساب تو نفر سو...






