نیایش عزیزمنیایش عزیزم، تا این لحظه: 17 سال و 24 روز سن داره
امیرعلی جونامیرعلی جون، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

ثمره ی عشق

بابایی دوسِت دارم...

تقدیم به بابایی از طرف نیایش: شانه هایت امنیت دارد پدر تا که آیی دیده می دوزم به در چشمهای مهربانت رمز عشق بودنت یعنی حضور سبز عشق خوبِ من ،دارم سپاس بی کران از خداوند کریم و مهربان اینکه من دارم دو تا دریای نور مادری پر مهر و بابایی صبور مادر من قبله گاه آرزوست اشتیاقم لحظه ی تشویق اوست روز تو بابا مبارک ،ماه من دست مولا یاورت دلخواه من من پُرم از حس خوب زندگی بودنی دارم پر از بالندگی سروده:مامان جون نیایش بابایی مهربونم دوسِت دارم میدونم که میدونی، اینو از چشای پر صلابتت می خونم وقتی با عشق بهم زل می زنی ...بابایی هر وقت منو رو شونه هات میشونی ،از اون بالا بالاها دستامو رو به خدا و...
15 خرداد 1391

عیدتون مبارک

  از کعبه ی حق بانگ جلی می آید آواز خوش لم یزلی می آید   بشنو که سروش وحی سرمد گوید آغوش گشایید که علی می آید میلاد مولود کعبه و روز پدر بر همه باباهای مهربون و عزیز و زحمت کش مبارک ان شا الله سایه شون رو سر خانواده باشه همیشه تقدیم به تو مهربانم همسرم ،بابای مهربون نیایشم زنده باشی همیشه دوستت داریم ،روزت مبارک بابای مهربون و صبورم خیلی دوستت دارم روزت مبارک پدر شوهرم عزیز و زحمت کش و دلسوزم روز پدر بر شما مبارک ان شا الله همگی همیشه سالم باشید و سایه تون بر سر ما...   ...
15 خرداد 1391

یک سال در اندوه نبودش بگذشت...

روزگاری سر شد اما، رفتنت باور نشد بی حضورت چشمه هم، همتای چشم تر نشد رفته ای ،با خود سر و سامان ما را برده ای دل صبوری می کند اما غمت کمتر نشد   برادرم ، حالا یک سال میگذرد از شبی که آخرین نگاهت را به یاد می آورم ،از شبی که می توانست یکی از بهترین شب های با هم بودنمان باشد اگر نمیرفتی... کاش نمیرفتی ،که رفتنت بازگشتی نداشت و چه ناباورانه بود در سوگ نشستن ما و چه سخت است برایم گفتن از مرگِ تویی که هنوز باور ندارم دیگر نیستی ، هیچگاه نمیخواهم نبودت را باور کنم...  هنوز هم با یاد تو به خواب می روم و به امید در خواب دیدنت، تا بلکه بتوانم از لحظه های دلتنگی گذر کنم ، خاطراتت همی...
10 خرداد 1391
55883 0 36 ادامه مطلب

از دیدار دوباره ی دوست...

خب بعد از اون حکایت زیبایی که مامان نیروانا ی عزیزم نقل کرد از خاطره دیدار مون ، که هر چی میخونم سیر نمیشم و دوست دارم با خوندنش هی تداعی کنم برای خودم اون شب رو که ما مثلا دوستای اینترنتی و وبلاگی توی دنیای واقعی داشتیم همو می دیدیم و دوستیمون رو پیوند می زدیم و چه قدر تجربه ی شیرین و جالبی بود ، البته برای ما فکر میکنم بیشتر از شما هیجان انگیز بود دخترکان ما ، شما که فارغ از همه دغدغه ها و به قول فریبای عزیز گویی صد ساله که با هم دوستین دست در دست هم  می چرخیدین و میگشتین هر جا که دوست داشتین و ما هم به دنبالتون پر از حرف بودیم برای هم و نگاه هامون هم پی شما و چه قدر برام لذت بخش بود دیدن دوست گلی که همیشه مهربونی و صفا و سا...
7 خرداد 1391

یه خاطره ی همیشه به یاد موندنی

دوست مهربون و خوش ذوقم فریبای نازنین ،مامان نیروانای نازم ممنونم ازت خیلی خیلی خیلی زیاد به خاطر پست قشنگ و سرشار از انرژی که تقدیم کردی به ما ، و ممنونم به خاطر محبتت به من واقعا من رو شرمنده ی خودت کردی ،اصلا نمیدونم چی باید بگم در برابر این محبت و خوبی بی نهایتت، من این همه که گفتی نیستم ... ممنونم ازت به خاطر همه خوبی هات،مهربونی هات ،ذوق و احساس لطیفت و نگاه قشنگت به همه چیز خیلی چیزها ازت یاد گرفتم و یادگاری ...  دوست خوبم خاطره ی قشنگ اون 5 شنبه ی عزیز رو خیلی زیبا به تصویر کشیدی که من رو دوباره بردی به اون روز و تداعی خاطراتش برام خیلی لذت بخشه که از خوندنش سیر نمیشم و دوست دار...
5 خرداد 1391

با آرزوی سلامتی برای همه بچه های عزیز و نانی بی دندون خودم!

سلام دخترکم و سلام دوستای خوبمون دلمون براتون تنگ شده بود ان شا الله که همگی سالم و شاد باشید و روزهای خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و روزهای قشنگ تری هم در انتظارتون باشه ممنون که همیشه به یاد ما هستید و جویای احوال نیایش ، این پست که بازم هر کاری کردم طولانی شد یه کم درد دل و خبر از دندونای نیایشی هست و چند تا عکس جامونده !!   دختر گلم خیلی دلم تنگ شده بود برای نوشتن از تو و خاطراتت ولی چه کنم که این مدت ، درگیری ها نمیذاشت البته همه اش هم مثل قضیه دندونات سخت و ناراحت کننده نبود که خاطرات خوبی هم داشتیم تو این مدت که برات ننوشتم از 23 اردی بهشت روز مادر و اومدن مامان جون و بابا جون از کربلا تا دیدن یکی از دوستای وبلاگی ات 5 شن...
31 ارديبهشت 1391

حس ناب مادری...

میلاد گل یاس نبی اکرم مبارک از حس ناب مادری ام می گویم: می بوسمش......می خندد می خندد........ زندگی جاری می شود به چشمانم که خیره می شود.......معصومیتش مرا تا آسمانها می برد گریه که می کند ..........قلبم تکه تکه می شود باز ، عاشقانه می بوسمش............چه شیرین می خندد  می خوابد اما ......دلم برایش تنگ می شود . .  . باز هم واژه کم می آورم برای توصیفش عجیب احساسی است......احساس ناب مادری خدایا شکرت که طعم ناب این حس زیبا را به من چشاندی شُکر به خاطر این همه شهد و شِکر بهشت در دست مادر بود  به دنیا که آمدیم مادر بهشت را زمین گذاشت تا ما را در آغوش بگیرد و حالا...
22 ارديبهشت 1391

دیدار گل ها

باز هم بهار... بهار آمد و گل ها دوباره روییدند زچشمه سار حیات از تُراب نوشیدند به بوستان طبیعت به فصل سیر و سفر تمام همسفران سعی باغبان دیدند که پر نشاط و غزل خوان اسیر گل ها بود کبوتران مهاجر ز عیش خندیدند نه پایدار بماند گل و نه طرف چمن که زاغکان سیه بال خوش درخشیدند و نیست چشم اثر بین در انتهای زمان که در سراب تخیل ،فسیل گردیدند خوشا به حال کسانی که در بساط زمین به جشنواره ی گلشن فقط خدا دیدند   سروده: مامان بزرگ نیایش (مامان بابایی) عکس ها در ادامه... گل نازم سلام دلم می خواد لبات همیشه خندون باشه قشنگم نمیدونی به خدا ماما...
19 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ثمره ی عشق می باشد