نیایش عزیزمنیایش عزیزم، تا این لحظه: 17 سال و 22 روز سن داره
امیرعلی جونامیرعلی جون، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ثمره ی عشق

ناگهان چه زود دیر میشود...

1390/4/13 15:15
نویسنده : مامانی
804 بازدید
اشتراک گذاری

و حالا من....

خاطره هایت را بو می کشم...

 

 قدم به قدم .خیابان به خیابان ...

روز به روز . سال به سال ...

 آدم به آدم . عمر به عمر ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

خواهرت
13 تیر 90 14:23
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند و نه باید ها ...... هر روز بی تو روز مباداست .
ن.م
14 تیر 90 16:22
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می ماند.
مینو(عمه)
14 تیر 90 16:52
پرهایت  را چه زود گشودی از بلندی خاطره هایمان. جایت به پهنای زمین خالیست . کاش زمان به عقب بر می گشت
مریم
15 تیر 90 9:03
شیرین جون سلام حال نیایش عزیزمون چطوره؟ میدونم که خیلی واست سخته ولی دیگه کم کم باید ازین لباس غم دربیای. اینو بدون که باهراشک و آه شما داداش عزیزتون اونجا تو بهشت از غصه آب میشه. ببخش که این حرفارو نوشتم، ولی من تحمل دیدن غصه های کسی رو ندارم
مامان آريا
15 تیر 90 11:51
گرچه من می‌شکنم در خود یک‌سر،! مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر،! مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی‌بال تا خدا پل زده‌ای مثل کبوتر،! نام تو شهره‌تر از قاف شده‌ست ای سیمرغ باز هم پر بگشا در خود بی‌پر،! مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است داغ، داغ است ولی داغ برادر...! راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا می‌بینی؟ چه خبر داری از عالم دیگر،!؟ عزيزم كم كم بخاطر شادي روح برادر گلتم شده اين واقعيت دردناك و باور كني يكم روحيتو بدست بياري تسكين دل پدر مادرت باش اينجوري مطمئن باش روح برادرت در آرامش مي ره اون جاش خوبه اين و مطمئن باش
آزاده
15 تیر 90 12:09
نمیدونم چی بگم ... وقتی میام اینجا حال خودم و نمیفهمم ... روحشون شاد فقط دعا میکنم خدا صبرتون بده
نی نی توپولی
15 تیر 90 16:37
عباس! ای صبر و قرار بی قراران امّید دل امیدواران دانی که گر از عطش بمیرم یک قطره ز دیگری نگیرم ساغر نزنم ز دست هر کس من دست تو می شناسم و بس روزی من از خزانه ی توست دل، سائل آستانه ی توست امشب ز تو بار عام خواهم دیدار تو و امام خواهم
مامان ماهان
15 تیر 90 17:25
مینویسم خاطرات با اشک اه/درشبی غمگین وتاریک وسیاه/ مینویسم خاطرات از روی درد/ تابدانی دوریت بامن چه کرد.
نازنین نرگس نفس مامان
16 تیر 90 3:36
من امشب نایب الزیاره داداش علی بودم روحش شاد
مادر نیایش کتاب آفرینش
16 تیر 90 10:18
مرگ مانند غروب خورشید است. وقتی که خورشید در اینجا غروب می کند در جایی دیگر نیز طلوع می کند و در واقع خورشید هیچ گاه غروب نمی کند. به همین ترتیب مرگ فقط یک توهم و مانند خواب است. آنچه در این دنیا مرگ تلقّی می شود در دنیای دیگر نیز تولد است، پس زندگی نهایتی ندارد.
مامانت زینب
16 تیر 90 13:33
خدا صبرتون بده واقعا متاسف شدم.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ثمره ی عشق می باشد