نیایش عزیزمنیایش عزیزم، تا این لحظه: 17 سال و 25 روز سن داره
امیرعلی جونامیرعلی جون، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

ثمره ی عشق

سه سالگی ات مبارک

.:نیایش جان تا این لحظه 3 سال و 0 روز و0 ساعت و 0 دقیقه و 0 ثانیه سن دارد:. این لحظه رو خاله فریده جون ساعت 12 و 25 دقیقه روز 5 مهر برات ثبت کرد خیلی ممنونم خاله و همین طور مامان نیروانای عزیزم  دوستای عزیز بازم از همتون ممنونم بابت یادگاری های قشنگتون توی وبلاگ نیایش برای تبریک تولدش و به ویژه از دوست مهربونم که از راه دور بازم ما رو خجالت داد و برای نیایش هدیه فرستاد فریبای عزیز مامان نیروانای گلم ممنونم ازت خیلی زیاد و دست و دل مهربونت رو از دور می بوسم و از خانواده هامون هم خیلی ممنونم که زحمت کشیدن و کلی برات هدیه های خوب و قشنگ گرفتن ، خدا رو شکر خوب بود همه چی و به...
8 مهر 1391

از تو سرشارم...

عزیز من ، گل من   قشنگ شدی، گل شدی شدی مثل عروسک عزیز من گل من سه سالگیت مبارک نیایشم  ساخت كد آهنگ ساخت كد موزیک آنلاین کمتر از سه ساعت دیگه مونده که بشه سه سال ،سه سال حضور تو توی زندگی عاشقانه ما، سه ساله که از تو سرشارم نفسم... 12و 25 دقیقه ظهر 5 مهر 1388 من صدای گریه ات رو نشنیدم ولی بابایی شنید و قند توی دلش آب شد و اشک توی چشماش حلقه بست ،خاله و مامان جونم که از صبح توی بیمارستان بودن و انتظارت رو می کشیدن غرق خوشحالی شدن و همه، همه توی خانواده ی کوچیکمون با اومدن تو سجده شکر به جا آوردن و مامان جون شاعر هم از اون سر دنیا سرود : نیایش نو گل باغ ...
5 مهر 1391

خوشحالم که خوشحالی

این روزا داره بهت خوش می گذره... . . . الان سه روز از مهد رفتنت میگذره و خوشحالی... وقتی دارم به روز اول فکر میکنم یه کم خنده ام میگیره به حال خودم ، هیچکی غیر از خودم نمیدونه چه شکلی شده بودم! روزاول که اومدم دنبالت نمیخواستی بیای هنوز دوست داشتی بازی کنی روز دوم یه کمی دیرتر اومدم ....وقتی منو دیدی پریدی تو بغلم و یه کم هم بغض کرده بودی و گفتی مامان نگرانت شده بودم با خودم گفتم یعنی واقعا چند دقیقه دیرتر اومدنم رو حس کردی؟ از زهره جون که پرسیدم گفت یه ده دقیقه ای هست که میگه نگران مامانم هستم! گفتم امروز بهش که اگه منو خواست هیچ مسئله نیست اولین بار که گفت بهم خبر بدین ،بیام ولی کلا فکر میکنم سه ساعت بیشتر دوست...
3 مهر 1391

بـــــ و ی ماه مـــهر

چه قدر سخته توی خونه ام بدون تو ...خونه رو بدون حضور تو نمیتونم تحمل کنم ...وای خـــــــدایــــــا خیلی مسخره است نه؟مسخره است که به جای تو که بخوای پشت سر من گریه کنی و دنبالم بیای این منم که از بس اشک ریختم چشمام سرخ شده و دلم نمیخواست از پیشت بیام صبح که بیدارت کردم که حاضر شیم بریم مهد اولین چیزی که گفتی این بود که :یعنی تو هم پیشم می مونی یا میری؟ دلم گرفت خدا کنه بهت خوش بگذره الان که اونجایی ،دارم همش برات دعا می خونم چند سالی میشد( یعنی دقیقا از مهرماه 87 )که دیگه ماه مهر اون بوی معروف و همیشگیش رو که 16 سالی باهاش اخت گرفته بودم نداشت اون بو که همه ،ازش خاطره دارن برای من هم خاطره انگیزه البته یه کمی هم ا...
1 مهر 1391

دخترا سیب گلابـــــــــــن!

دخترا سیب گلابند ، مثل برفند ، مثل آبند برف جاده گل و خاکه ، آب چشمه اما پاکه دخترا شاخه نباتند ، چشمه ی آب حیاتند اجر حافظ که میگن شمس حقه ، شاخه نباته چشمه ی آب حیات تو کوچه نیست ، تو ظلماته ظلمات طرح یه پرده ست مثل پرچین ، مثل نرده ست آب که بی پرده میشه ، دریای شوره آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره همه میدونن عزیــــــــــز دلـــــمی این پست و آهنگ ، ویژه تقدیم به تو     یکی یه دونه گل من عزیــــــــــــــــــزم    روزت مبارک روز همه دخترای گل مبارک ...
28 شهريور 1391

عروسک من،عزیز دلمی

 عروسک قشنگ من فدات شم که روز به روز داری بزرگ تر و خانوم تر و شیرین تر میشی دیگه شیرین زبونی هات اینقدر زیاده و هر لحظه یه چیز بامزه از خودت در میاری که من دیگه نمیتونم همش رو ثبت کنم فقط سعی میکنم به قول بابایی لذت ببرم همون لحظه از بودن با تو خـــــــوب یاد گرفتی دلبری کنی مخصوصا برای بابایی کلی ناز میکنی و دل می بری و شدی دخمل بابا بابایی بهت یاد داده که لب پایینی ات رو بدی جلو و براش ناز کنی و اونم هی قربونت بره آخه خیلی ناز میشی  یه شب که توی بغل بابا در حالی که داشتین با هم عشق بازی میکردین خوابت برد بابا از بس ذوق کرده بود نمی دونست چه کار کنه حاضر نبود تو رو از تو بغلش پایین بذاره و همش با ذوق بهم میگفت نمیدونی ...
26 شهريور 1391

خواب معصومانه ی عشق

نمی خوام پیش شما بخوابم! . . . . . . فکر کنم هنوز بزرگ نشدم! نمی خوام پیش شما بخوابم می خوام توی اتاق خودم بخوابم... اینا جمله هایی بود که برای اولین بار دیشب ساعت 12 ازت شنیدم ! داشتیم آماده می شدیم برای خوابیدن رفتیم توی تخت و بهت گفتم بیا توی تختت بخواب تا برات یه قصه بگم بخوابی خیلی خسته ام! که تو گفتی نه نمی خوام پیش شما بخوام خیلی تعجب کردیم من و بابایی ولی به روی خودمون نیاوردیم تا یه وقت حس بدی بهت دست نده  اما چون تا به حال نشده بود که شب همچین چیزی بخوای خیلی تعجب کرده بودم و یه کم هم نگران بودم چون خسته هم بودم و می دونستم که تو توی اتاقت طاقت نمیاری و اینجوری ما بد خواب میشیم ول...
23 شهريور 1391

چه خبــــــــــــــــــــــراااااااااااا؟؟!!

سلام سلام خیلی دلم برای همه دوستای گلمون تنگ شده بود، این مدت که یه کمش ، ما خودمون رو تعطیل کرده بودیم و یه کمش هم نی نی وبلاگ ما رو ! باعث شد که کمی عقب بیفتیم از به روز کردن خاطرات دخملی و دلمون هم حسابی تنگ بشه برای همه اما دوباره اومدیم با دست پر ایشالا که نیایش هم همکاری کنه تا بتونم همه وقایع اتفاقیه رو توی این روز خوب ثبت کنم همه ی روزا خوبن ولی امروز خوب تره چون... در ادامه میگم دوهفته پیش پر از اتفاق بود از دندون دار شدن نیایش و اومدن مامان جون و بابا جون بگیر تا دیدن یکی دیگه از دوستای خوب و عزیز وبلاگی و ماجرای مهد کودک !!!!!!! یه نفس عمیق بکش و برو ادامه! خب از اول شهریور بگم ...
17 شهريور 1391

200 تا شد!!!

آیا دوست دارید وبلاگتان همه جا در کنار شما باشد ؟   آیا مایلید در سفر، در ماشین، در کوه و دریا .. نوشته ها و خاطراتی که در وبلاگتان ثبت شده است را ورق بزنید ؟  آیا می خواهید حتی در مکان هائی که اینترنت در اختیار ندارید، نوشته های وبلاگ نی نی شما همراهتان باشد ؟   آیا دلهره دارید که شاید روزی، به هر دلیلی، وبلاگتان از دست برود و دیگر به خاطرات و عکس های دلبندتان دسترسی نداشته باشید ؟   آیا دوست دارید که یک نسخه از خاطرات ثبت شده در وبلاگ شما، در دستانتان باشد ؟ سایت نی نی وبلاگ در راستای احترام به کاربران و همچنین درک دغدغه ی نی نی وبلاگی ها در حفظ و نگهداری مطالبی که برای دلبندان خود نگاشته اند ...
30 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ثمره ی عشق می باشد