خوش به حالت ...
یه ساعتی میشد از خواب بیدار شده بودی اما همین طور بی مقدمه اومدی پیشم و گفتی : مامان دایی علی رو می شناسی؟! گفتم : آره معلومه که میشناسم داداشمه دایی علی ِ تو ... گفتی: من با دایی علی اسب سواری کردم اون منو سوار اسب کرد خودشم سوار شده بود (فکر کردم حتما خواب دیدی )گفتم:چه خوب کی مامان ؟کجا؟ گفتی: دیروز ،دیشب ،که رفته بودیم پارک باهام بازی میکرد... (یاد اون عکست افتادم که با دایی علی رو اسب گرفتی تو پارک، با خودم گفتم شایدم یاد اون عکس افتادی هر چند که جلو چشم هم نیست و تو ی آلبومته) گفتم : آها خوب بود؟ دوست داشتی؟ گفتی : آره خیلی یعنی بازم میاد منو سوار اسب کنه باهام بازی کنه بازم میاد؟ (بغض کردم بی اختیا...











