نیایش عزیزمنیایش عزیزم، تا این لحظه: 17 سال و 23 روز سن داره
امیرعلی جونامیرعلی جون، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

ثمره ی عشق

خوش به حالت ...

یه ساعتی میشد از خواب بیدار شده بودی اما همین طور بی مقدمه اومدی پیشم و گفتی : مامان دایی علی رو می شناسی؟! گفتم : آره معلومه که میشناسم داداشمه دایی علی ِ تو ... گفتی: من با دایی علی اسب سواری کردم اون منو سوار اسب کرد خودشم سوار شده بود (فکر کردم حتما خواب دیدی )گفتم:چه خوب کی مامان ؟کجا؟ گفتی: دیروز ،دیشب ،که رفته بودیم پارک باهام بازی میکرد... (یاد اون عکست افتادم که با دایی علی رو اسب گرفتی تو پارک، با خودم گفتم شایدم یاد اون عکس افتادی هر چند که جلو چشم هم نیست و تو ی آلبومته)  گفتم : آها خوب بود؟ دوست داشتی؟ گفتی : آره خیلی یعنی بازم میاد منو سوار اسب کنه باهام بازی کنه بازم میاد؟ (بغض کردم بی اختیا...
6 آذر 1391

پاییزه پاییزه!

چند عکس تابستونی با یه شعر پاییزی تقدیم به همه دوستای بهاری ا ین عکس ها از تابستون جامونده بود نمیدونم چرا یادم رفته بود از خاله بگیرم خاله جون دستت درد نکنه بابت عکس ها مخصوصا آخریش میدونی دارم فکر میکنم نیایش اگه ببینه میگه حالا خاله این لحظه رو شکار کرده تو دیگه چرا در معرض دید عموم گذاشتی نه؟ نمیدونم چه حسی بهتون منتقل میشه با دیدن این عکس ولی من کلی خندیدم با اینکه قبلا یعنی همون موقع بهم نشون داده بودی آبجی اما الان که دیدم کلی خندیدم دوباره و خواستم که همین الان بذارمش در واقع بهانه ی خوبی شد برای آپ کردن ممنون چند روز پیش که نیایش از مهد اومده بود خونه داشت انگشت تو بینی اش می کرد بهش گفتم د...
28 آبان 1391

دوستیامون همیشگی

وقتی به فریبای گلم می گم نوشتن از خاطره ی قشنگ اون روز دست و فکر و روح زیبای تو و قلم دلنشینت رو میطلبه... شکسته نفسی میکنه .... حالا خودتون بخونیدش تا ببینید .... هر چند که خیلی از دوستان آشنا هستن با فریبای خوش دل و نازنین اما تنها کاری که من می تونستم بکنم این بود که دوباره همتون رو مهمون خونه ی قشنگش کنم... خب اینم یه لطف دیگه ای داره که لینک بزنی به خونه ی یه دوست خیلی عزیز و دوست داشتنی تا غیر از خودت دیگران هم لذت ببرن از قلم شیرینش ...البته من توی پست قبل توضیحات زیادی ندادم تا خود فریبای عزیز بیاد و برامون بنویسه ....خاطره ی قشنگی شد ، قشنگ مثل همه خاطراتی که تا ابد در خاطرمان می ماند و یاد آوریش لبخند روی لباهامان مینشاند ....
23 آبان 1391

بـــــــــــزن دست قشــــــــــــنگ َ رو !

بالاخره اومدیم پس یه نفس عمیق بکش برو ادامه حتما نفس عمیق بکشیـــــــــاااااا با عرض پوزش از طولانی بودن این پست و تشکر از همراهیتون ♥ بـــــــــــزن دست قشــــــــــــنگ َ رو ! عبارتیه که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه که دخترکمون کار خوبی انجام میده به زبون میاره و ما هم (مخصوصا بابایی )آنچنان محکم می کوبیم دستا رو به هم که حال میکنه دخملی!البته بابایی خیلی دست قشنگ َ رو قشنگ تر میزنه !دیگه اینم از شاهکارای بابایی برای جلب رضایت و ایجاد انگیزه در دختری برای انجام به موقع همه کارهای خوبـــــــــــــه! البته گاهی به: دست قشنگ َ رو بزن دیگه ! و بزن اون دستای قشنگ رو ! تبدیل میشه توسط دخملی! خب بر...
20 آبان 1391

آغوش من...آغوش تو

آغوش تو گهواره ی دیرینه ی امن است می میرم از این در به دری ها بغلم کن    چند روزی نبودم ادامه مطلبمون باز از هر دری سخنی شد!!!! آغوش تو گهواره ی دیرینه ی امن است می میرم از این در به دری ها بغلم کن اگر تو آغوشم رو میخوای همیشه ...اگر دوست داری بغلت کنم و مدام میگی مامان بغلم کن ...راستش رو بخوای منم خیلی نیاز دارم بغلم کنی دخترکم ،نمیدونم وقتی داری اینا رو میخونی چند سال داری و کجایی ولی همون لحظه بیا و بغلم کن ... این عکس رو خیلی دوست دارم اینقدر آروم تو بغلم خوابیده بودی که دلم نمیخواست زمین بذارمت هنوز یک ماهت نشده بود...    این عکسمون هم خیلی قشنگ شده بابایی گرفت و خودش هم عاشق ...
1 آبان 1391

می خوام در گوشــِ ت یه چیزی بگم!!!

چه لذتی بالاتر از اینکه وقتی توی یه حال و هوای دیگه ای هستی و شاید داری به هزار و دو چیز که توی ذهنت ووول میخوره فکر میکنی دخترت بیاد کنارت و خودش رو بچسبونه بهت و با صدایی که یواشش کرده  بگه: مامان می خوام در گوشت یه چــــــــــــیزی بگم ....و چه قدر خوبه که اون موقع بهش نگی که در گوشی صحبت کردن خوب نیست و بذاری بیاد و توی گوشـــِت بگه: خیــــــــــــــــلی دوســـِت دایَم، عاشقتم ناز ِ من!!! وااااااای خدایا ممنونم ازت به خاطر این هدیه ی نابی که بهم دادی ،انرژی ای که بهم میده وصف نشدنیه خودت همیشه نگهدار و یاورش باش به تو می سپارمش همیشه هر وقت میخواستیم خداحافظی کنیم مامانامون پشت سرمون می خوندن : فالله ُخیرٌ حافظا و ...
22 مهر 1391

خوش گذشت

به من که آخر هفته خیلی خوش گذشت دوست دارم همیشه برم گردش ... عکس ها در ادامه روز 5 شنبه 13 مهر رفتیم خارج از شهر با یکی از دوستای بابا که با خانومش از تهران اومده بودن ، مهمونشون کردیم نهار بیرون و رفتیم سمت طرقبه البته اونجا عنبران بود بعد از طرقبه ،فکر کنم اسمش باغ رستوران شبدیز بود ولی خب جای خیلی قشنگی بود به من که خیلی خوش گذشت همش دلم میخواست از پله ها بالا پایین برم و گلا رو بو کنم و دنبال پروانه بگردم  و هی ازم عکس بگیرن!!! جای همتون خـــــــــالی... این گُلی که شلوار قرمز پوشیده منم ها می تونید پیدام کنید! از اون بالا تا پایین همه گل ها رو بو کردم به به رو تخت سمت چپی نشسته ب...
15 مهر 1391

هدیه های تولدم

پست قبلی عکس های تولدمه و ادامه هدیه هام:   این هدیه رو دوست عزیزم فریبا از طرف دختر نازش نیروانا برات فرستاده کلی قند تو دلم آب شد وقتی مامور پست گفت نیایش کوچولوی نازنین دختر تونه؟!!اولین بار بود خب تو بسته ی پستی داشتی عزیزم   ممنونم دوست عزیزم می بوسمتون ست کیک پزی نیایش گفت نیوانا جون دوسِت دایَم خیـــــــــلی ممنونم اینجا آخر شب داری بازی میکنی باهاشون   این کادوهای قشنگ رو هم خاله فریده مهربون و عمو امین عزیز برات گرفتن  :جور چین آهنربایی آشپزخونه که همه تیکه هاش رو میتونی جای خودش توی آشپزخونه بذاری و همش میگی مامان ایندگ دوست دایم اینا رو هی بذارم سر جاش!&...
9 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ثمره ی عشق می باشد